علامرودشت که بودم٬ با آقای مساح که دبیر پرورشی بود خونه حاج اسماعیل رستگار رو اجاره کردیم ( البته با کلی دردسر). آقای مساح جهرمی بود چند سالی از من بزرگتر بود ولی هر دو صفر کیلومتر بودیم و تازه ابلاغ گرفته بودیم. همین تازه کار بودن و غریب بودن و همکار بودن برای شروع چهار سال رفیق بودن و همخونه بودن کافی بود. آقای مساح فیزیک نسبتا کلفتی داشت. شخصیتی آرام و دوست داشتنی و اهل شوخی بود. یک روز از سر شوخی و با لهجه غلیظ جهرمی گفت: به خشک شانس که مردم یار دارن و ما هم مار. همین کافی بود تا با یه هجوی در قالب مُخمّس جوابش رو بدم.(شوخی البته). او الان جهرم مشغول است و آخرین خبری که از او دارم این است که پسری به نام سینا دارد و معاون مدرسه است.
یک یاری اُمِه صُب تا غُرئب بَر شِ دُوارِن
غُمپُشت اَمَنه هر دو گُپُش سخت و سَهارِن
ئز پُر کائَتی پُر تِرَکی عین نَوارن
یک پِئزی اُشِه بی چَش و لی عین خیارن
چَش کاچ و سُپُک زشت و سیاهن چونِ گارِن
دلدار شَوِ صُب تا پسین کَپ شَ چَرو به
یک دیس پلو شَ وَکَدِ یک مِسِرو به
ئز دَسِّ اَخا نو شَوِ نووا شِ گِرو به
شاید تَخیالِن کائَتُم بلکه دُرو به؟
ما راس گُتائَم بیا فِلمُش هم مُبارن
بُشکُش زُوزِه انگار اَمَنه راسَ و سیخِن
اصلا شما فکر مکنی که مُن صئرو بیخن
چون گرگ تِکِ دشت برا هار و تَریخِن
ایی کاوَکِ زِینیش چوناوا کابِ بریخِن
یک گیر دَرِن مَشاطَ بالِن نتیارن
هیکل دِگه اصلا مَگا چون بُشکه آوّن
دنیا لئه آوّن وله یارم بُکِ خاوِّن
بخشش ز شما گُل وَ جَمالتو چُون گاوّن
غِئلِن وله ئز سِرما لُری اِن تِهِ تاوّن
چون خَرگِ تَشِن ماتَمَ عزائُش مُنِبارِن
علامرودشت- زمستان ۷۷
لینک دریافت فایل doc برای کسانی که اعراب شعر یار نتیار را درهم برهم می بینند.
ترجمه:
یک دوستی دارم که صبح تا غروب رویش به دیوار است(کنایه از اخمو و ترشرو)
هر دو تا لپ او مثل لاک پشت سخت و بدبو است!
از پر حرفی و زیاده گویی مثل نوار کاست است
یک دماغی دارد این بی چشم و رو که مثل خیار است
چشم لوک و صورت زشت و سیاه رنگ مثل قیر است
دلدار می خواهد صبح تا پسین دهنش بجنبد( کنایه از پرخوری)
یک دیس پلو می خواهد که اندازه حیاط خانه باشد!
از بس نون می خورد می خواهد نانوا گروگانش باشد
شاید خیال می کنی دارم دروغ می گویم؟!
من راست می گویم بیا فیلمش هم دارم
موهایش مثل جوجه تیغی می ماند که راست و سیخ سیخ است
اصلا فکر نکنید که یارم از اهالی صحرای بیخ است
چون گرگ دشت بالا هار و عصبانی است
زانوهایش مثل ته آفتابه است
همیشه بیرون و خوشگذران و ناجور است
هیکلش که دیگر نگو که مثل بشکه آب است
دنیا روی آب است ولی یار خواب است
بخشش از شما و بلانسبت شما یار مثل گاو است
مثل غول است ولی از بس سرمایی است همیشه رو به آفتاب می نشیند
مثل ذغال آتشین است و من ماتمش را ندارم
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 15:5 توسط علی اکبر شاه محمدی
|