بازخوانی داستان پیرزن و گنجشک
داستان به گویش گراشی:
یک پیرزنی صُب وَگَّه، زِئرِ یک فَسیلی نو نَک شَکِه. یک دَلی چِل فسیلِ اُداسو. دَلِ شِ پیرزنِ گُت:«اَگَ ما یک پِِشِ فسیلی تِز بَر اُبیَم، تِه یک نونی مَتِش؟» پیرزنِ کبیل اُشکِه. دلِ یک پش فسیل شِسکد و اُشبِس بَر پیرزن. پیرزنِ هم یک نونی شِ دلِ دا.
دلِ نونِ اُشواسِ و چو رو صحراو. ئز دیر اُشدی یک گلهبونی زئرِ یک کُناری اُدای ماس خَردای. دَلِ چو شِپِش و اشگت:«اگه ما ایی نونِ شِته آتَم ته یک کئری مَتِش؟» گلهبون اشگت:«باشد. کبیل اُمِن.»
دَلِ نونِ شِ گلهبونِ دا و کئرِ اُشواسِ و ئز اَنکَ دیر وابی. ظهر رسی و یک شهری. چو یک خونهای که عیش شُاَکِه. اُشدی مهمونیا اُنتائن و گِشت بر خورش شونی. اُشگُت:«اَگه ما ایی کئرِ تُ آتَم، شما بِئی تو شِ ما اَتی؟». اول کبیل شُنکِه. بعد که شُدی آبروشو چدای کبیل شُکه. کئرِ اُشدا و بِئینه اُشواسه و چو چو تا یک مِردی شِتی وابی. مِردِ یک تمبکی اشبارسو و تمبک شَزَت. چو پِشِ مردِ اشگت:«اَگه ما ای بئنه شِ تِه آتَم، ته تمبکُت مَتِش؟». مِردِ خوشحال وابی و کبیل اُشکِه. دَلِ بئنه شِ مِردِ دا و تمبکِ اُشواسه وچو. غُرئب که بی، لئه بونِ بِرکَه شَه و تمبک اُشزَت و اُشخَد:«پِشِ مَ نونِ واپلی، نونِ مَ کئرِ واپلی، کئرِ مَ عاروس واپلی، عاروس مَ تمبک واپلی، تمبک و تمبک نَغاره، سَرِ کَچَلُم میخاره، تمبک و تمبک نَغاره، وای که شُدُم بیچاره».
داستان به فارسی:
پیرزنی صبح زود زیر نخلی نشسته بود و نان میپخت. روی نخل گنجشکی نشسته بود. گنجشک به پیرزن گفت:« اگر شاخهای از این نخل به تو بدهم، تو نون به من میدهی؟». پیرزن قبول کرد. گنجشک شاخهای از نخل چید و برای پیرزن انداخت. پیرزن هم نانی به گنجشک داد.
گنجشک نان را گرفت و پرواز کرد و رفت صحرا. از دور چوپانی را دید که زیر درخت کناری نشسته و داشت ماست میخورد. گنجشک رفت پیش چوپان و گفت:«اگر من این نون را به تو بدهم، تو یک بزغاله به من میدهی؟». چوپان گفت:« باشد. قبول دارم». گنجشک نان را به چوپان داد و بزغاله را گرفت و از آنجا دور شد.
سر ظهر گنجشک به شهری رسید. رفت توی خانهای که جشن عروسی برپا
بود. گنجشک دید مهمانها همه آمدهاند ولی گوشت برای طبخ خورش ندارند. رفت جلو و
به صاحب مجلس گفت:«اگر من این بزغاله را به شما بدهم. شما عروستان را به من میدهید؟».
اول قبول نکرد. بعد که دید دارد آبرویش میرود، قبول کرد.
گنجشک بزغاله را داد و عروس مجلس را برداشت و رفت و رفت تا اینکه توی راه به مردی رسید. مرد تمبکی زیر بغل گرفته و برای خودش تمبک میزد. گنجشک از صدای تمبک خوشش آمد. رفت پیش مرد و گفت:«اگر من این عروس را به تو بدهم، تو تمبک را به من میدهی؟». مرد خوشحال شد و تمبک را به گنجشک داد و دست عروس را گرفت و رفت.
غروب که شد، گنجشک روی بام برکهای نشست و شروع کرد به تمبک زدن و آواز خواندن:«شاخه را با نون عوض کردم. نون را با بز عوض کردم. بز را به عروس و عروس را به تمبک عوض کردم. تمبک تمبک ناغاره. سر کچلم میخاره. تمبک تمبک ناغاره، وای که شدم بیچاره».
از دیدگاه ادبی:
این داستان یک فابِل است. در ادبیات تعلیمی فابلها اهمیت ویژهای دارند. چرا که در فابلها پند و اندرزها به صورت رک و راست بیان نمیشود بلکه به صورت کنایه و استعاره بیان می شود. و از قدیم معتقد بودند که هر چه پند و اندرزها به صورت پنهان و با استفاده از کنایه و تمثیل و بخصوص از زبان حیوانات گفته شود، اثر بیشتری خواهد گذاشت.
در بیشتر داستانهای عامیانه مضمونی حماسی، عاشقانه، موجودات خیالی و هراسانگیز دارد. اما داستان پیرزن و گنجشک روایتی ساده و مضمون آن زندگی روزمره است. نه از جن و پری خبری است و نه از پهلوان و پادشاه و لیلی و مجنون. پرداختن به یک موضوع و ماجرا، از ویژگیهای داستانهای عامیانه است. در اینجا موضوع داد و ستد است که قصه را از اول تا آخر به پیش میبرد.
کشمکشهایی که در این داستان اتفاق میافتد، عاطفی و ذهنی است، و کشمکش جسمانی دیده نمیشود. گره افکنی و گرهگشایی به سرعت اتفاق میافتد و برخلاف داستانهای امروزی در این داستان، اثری از ایجاز نیست.
توجه نکردن به توصیف زمان و مکان که از مولفههای اغلب داستانهای عامیانه است، در این داستان به خوبی نمایان است. همین مولفه کم توجهی به مکان باعث میشود، ماجراهای قصهها به فراخور خصوصیات قوم و منطقه جغرافیایی محل سكونت تغییر داده شود، یعنی در قصههای مردم بندرنشین، دریا و سفردریایی و ماهیگیری و پریدریایی، عناصر اصلی قصهها هستند. درحالی كه ماجراهای مردم کویر بیشتر حول و حوش مسایل زندگی کویری میگذرد. این داستان به شکل زیبایی عناصر داستان بومی شده است. که میتوان به نخل و برکه اشاره کرد.
تکرار حوادث در داستانهای عامیانه بسیار مرسوم است. قهرمان داستان بارها با حوادثی تکراری روبرو میشود. جملات با اندکی تغییر در موقعیت جدید تکرار میکند. تکرار جملات گرگ در داستان« بزبز قندی» که با هر بار مراجعهاش با بزغالهها«منم منم مادرتون» را تکرار می کند. یا در داستان «عمو پینهدوز دُمم رو بدوز» که موش بارها جملهاش را در موقعیت مختلف مراجعه به پنبهزن، زمین، بز وخورشید تکرار میکند. در این داستان هم تکرار در موقعیت و حادثه، زیاد دیده می شود. گنجشک بارها معاوضه می کند و داستان به پیش میرود. ناگفته نماند در داستانهای امروزی تکرار حوادث و جملات شخصیتها به داستان لطمه میزند و برای داستان نقص و اشکال محسوب میشود.
از دیدگاه اجتماعی - تربیتی:
اگر چه داستانهای عامیانه برای سرگرمی مردم و با زبان همان مردم و منعکس کننده باورها، تخیلات، فرهنگ و آداب و رسوم است. اما یکی از کارکرد اصلی داستانهای عامیانه بیان نکات اخلاقی و تربیتی است.
در داستان گنجشک و پیرزن، داد و ستدی که در موقعیتهای مختلف اتفاق می افتد چند نکته را میتوان از این تکرار داد و ستد بازیافت:
1-همیشه برای گذران امور، مراوده و همزیستی لازمه زندگی است. انسانها همیشه به هم نیاز داشتهاند و زندگی اجتماعی شرط بقای انسانها بوده است. در این داستان که پیرزن برای پختن نان به هیزم نیاز دارد و از سویی دیگر گنجشک به غذا، پایه همزیستی شکل میگیرد و در موقعیتهای دیگر تکرار میشود. چوپان برای خوردن ماستاش به نان و گنجشک در عوض آن بزغاله را طلب میکند.
2-آبروداری کردن جلو مهمان از ویژگیهای انسانهای مهماننواز است. در اینجا آبروداری کردن صاحب مجلس و دادن عروس به گنجشک در قبال گرفتن بزغالهای که میشود با آن خورشتی را آماده و آبروداری کرد به زیبایی با زبان طنز بیان شده است.
3-دست تقدیر و قضا و قدر که از آن به نصیب و تقدیر یاد می شود. عروس را به مرد تنهایی میرساند. عروس قرار بود که در شهر زن شخصی دیگری شود. ظاهرا همه چیز آماده بود. اما تقدیر چیز دیگری بود و عروس را به مرد دیگری رساند، که ظاهرا هیچگونه امکانی برای این به هم رسیدن وجود نداشت. اصولا ماجراهایی که در داستانهای عامیانه اتفاق میافتند بر اساس اصل تقدیر است. در انبوهی از داستانهای کهن بیارادگی و تن سپردن به تقدیر خط مشی داستانهاست. که در این داستان بخصوص در مورد یاد شده نمایان است.
4- اگر نان و بزغاله را نماینده غذا، عروس نماینده نیاز به ازدواج و تمبک را نماینده نیاز به تفریح بگیریم، نیاز انسان به غذا، امنیت، ازدواج و تفریح در این داستان به شکل زیبایی مرحله به مرحله نشان داده شده است. مثلا نیاز به غذا که اولین و مهمترین نیاز بشر است در شروع و بقیه نیازها در مرتبه و مرحله دیگر(نظریه مزلّو).
5- از دید سمبولیک در داستانهای عامیانه ایرانی، نان و بزغاله سمبل خیر و برکت، عروس سمبل زایش و بقا و تمبک سمبل شادی و نشاط است. در این داستان مراودات انجام شده همه بر پایه خیر و نیکی و شادی است. و اثری از بدی و شر دیده نمیشود. نماد از مفاهیم بسیار مهم در جامعه شناسی ارتباطات به حساب میآید. نمادها در روابط اجتماعی دو کارکرد مهم دارند. یکی از کارکردها میتواند وسیلهای برای انتقال پیام باشد که بوسیلهی آنها میتوانیم حالات وافكار خود را بیان كنیم و با وجود آنها با دیگران به یك درك مشترك برسیم. و کارکرد دوم نماد، کارکرد مشارکتی است. یعنی نمادها متعلق به جامعه هستند وافراد خود را در وجود آنها شریك همدیگر احساس میكنند که از جمله این گونه نمادها میتوان به پرچم كشور، سرود ملی و ادبیات یک کشور نام برد. در آخر، نمادها انسان را قادر میسازند كه از طریق نامگذاری، طبقهبندی ویادآوری چیزهایی كه درجهان با آنها روبرو میشوند، با جهان مادی واجتماعی برخورد كنند.
از دیدگاه روانشناسی:
داستانهای عامیانه را میتوان به دو دسته تقسیم کرد. دسته اول داستانهایی که به جنگها و دلاوریهای اسطورهها میپردازد و حوادث داستان دارای پیچ و تابها و تراژدیهای فراوانی است. و کشمکشها بین خیر و شر اتفاق میافتند. این داستانها معمولا بلند و طولانی است و میتوان برای سرگرمی اوقاتی که اعضای خانواده دور هم جمع هستند مثل شب یلدا و یا کوتاه کردن شبهای بلند زمستان مورد استفاده قرار گیرد. و دسته دوم داستانهای عامیانهای که غالبا کوتاه با مضمونی بسیار ساده و کشمکشهای داستانی پیچیدهای ندارند. مضمون این داستانها زندگی روزمره و روابط اجتماعی افراد را بیان میکند و به ندرت موجودات تخیلی مانند جن و پری در آن راه دارند. این داستانها بیشر برای خواب کردن کودکان در هنگام شب که به اصطلاح«کائَت شَو» می گوییم، استفاده میشود. داستان پیرزن و گنجشک در این طبقه قرار دارد. اینگونه داستانها به خاطر نداشتن درگیری و کشمکش و ترس ناشی از آن برای روند جریان خواب کودکان مناسبتر است.
داد و ستد گنجشک با انسان فقط در دنیای تخیل میتواند جان بگیرد و نمود پیدا کند. ایجاد دنیای خیالی با گفتن قصهها در ارتباط دادن بین آموختههای قبلی و موضوعهای جدید به تعادل ذهن کودک کمک میکند. این روند معمولا با تخیل کودک عجین میشود و او را یاری میکند که با منطق خود به کشف و شناخت دنیا اقدام کند و بر اساس چنین روندی است که کودکان از قصههای تخیلی لذت میبرند و از آنها بهرهبرداری میکنند.
فعلا چیزی ندارم که بنویسم