بازخوانی داستان پیرزن و گنجشک

داستان به گویش گراشی:

یک پیرزنی صُب وَگَّه، زِئرِ یک فَسیلی نو نَک شَکِه. یک دَلی چِل فسیلِ اُداسو. دَلِ شِ پیرزنِ گُت:«اَگَ ما یک پِِشِ فسیلی تِز بَر اُبیَم، تِه یک نونی مَتِش؟» پیرزنِ کبیل اُشکِه. دلِ یک پش فسیل شِسکد و اُشبِس بَر پیرزن. پیرزنِ هم یک نونی شِ دلِ دا.

دلِ نونِ اُشواسِ و چو رو صحراو. ئز دیر اُشدی یک گله‌بونی زئرِ یک کُناری اُدای ماس خَردای. دَلِ چو شِ‌پِش و اشگت:«اگه ما ایی نونِ شِ‌ته آتَم ته یک کئری مَتِش؟» گله‌بون اشگت:«باشد. کبیل اُمِن.»

دَلِ نونِ شِ گله‌بونِ دا و کئرِ اُشواسِ و ئز اَنکَ دیر وابی. ظهر رسی و یک شهری. چو یک خونه‌ای که عیش شُ‌اَکِه. اُشدی مهمونیا اُنتائن و گِشت بر خورش شونی. اُشگُت:«اَگه ما ایی کئرِ تُ آتَم، شما بِئی تو شِ ما اَتی؟». اول کبیل شُنکِه. بعد که شُدی آبروشو چدای کبیل شُکه. کئرِ اُشدا و بِئینه اُشواسه و چو چو تا یک مِردی شِتی وابی. مِردِ یک تمبکی اشبارسو و تمبک شَزَت. چو پِشِ مردِ اشگت:«اَگه ما ای بئنه شِ تِه آتَم، ته تمبکُت مَتِش؟». مِردِ خوشحال وابی و کبیل اُشکِه. دَلِ بئنه شِ مِردِ دا و تمبکِ اُشواسه وچو. غُرئب که بی، لئه بونِ بِرکَه شَه و تمبک اُشزَت و اُشخَد:«پِشِ مَ نونِ واپلی، نونِ مَ کئرِ واپلی، کئرِ مَ عاروس واپلی، عاروس مَ تمبک واپلی، تمبک و تمبک نَغاره، سَرِ کَچَلُم می‌خاره، تمبک و تمبک نَغاره، وای که شُدُم بیچاره».

داستان به فارسی:

پیرزنی صبح زود زیر نخلی نشسته بود و نان می‌پخت. روی نخل گنجشکی نشسته بود. گنجشک به پیرزن گفت:« اگر شاخه‌ای از این نخل به تو بدهم، تو نون به من می‌دهی؟». پیرزن قبول کرد. گنجشک شاخه‌ای از نخل چید و برای پیرزن انداخت. پیرزن هم نانی به گنجشک داد.

گنجشک نان را گرفت و پرواز کرد و رفت صحرا. از دور چوپانی را دید که زیر درخت کناری نشسته و داشت ماست می‌خورد. گنجشک رفت پیش چوپان و گفت:«اگر من این نون را به تو بدهم، تو یک بزغاله به من می‌دهی؟». چوپان گفت:« باشد. قبول دارم». گنجشک نان را به چوپان داد و بزغاله را گرفت و از آنجا دور شد.

سر ظهر گنجشک به شهری رسید. رفت توی خانه‌ای که جشن عروسی برپا بود. گنجشک دید مهمان‌ها همه آمده‌اند ولی گوشت برای طبخ خورش ندارند. رفت جلو و به صاحب مجلس گفت:«اگر من این بزغاله را به شما بدهم. شما عروس‌تان را به من می‌دهید؟». اول قبول نکرد. بعد که دید دارد آبرویش می‌رود، قبول کرد.

گنجشک بزغاله را داد و عروس مجلس را برداشت و رفت و رفت تا اینکه توی راه به  مردی رسید. مرد تمبکی زیر بغل گرفته و برای خودش تمبک می‌زد. گنجشک از صدای تمبک خوشش آمد. رفت پیش مرد و گفت:«اگر من این عروس را به تو بدهم، تو تمبک را به من می‌دهی؟». مرد خوشحال شد و تمبک را به گنجشک داد و دست عروس را گرفت و رفت.

غروب که شد، گنجشک روی بام برکه‌ای نشست و شروع کرد به تمبک زدن و آواز خواندن:«شاخه را با نون عوض کردم. نون را با بز عوض کردم. بز را به عروس و عروس را به تمبک عوض کردم. تمبک تمبک ناغاره. سر کچلم می‌خاره. تمبک تمبک ناغاره، وای که شدم بیچاره».

از دیدگاه ادبی:

این داستان یک فابِل است. در ادبیات تعلیمی فابل‌ها اهمیت ویژه‌ای دارند. چرا که در فابل‌ها پند و اندرزها به صورت رک و راست بیان نمی‌شود بلکه به صورت کنایه و استعاره بیان می شود. و از قدیم معتقد بودند که هر چه پند و اندرزها به صورت پنهان و با استفاده از کنایه و تمثیل و بخصوص از زبان حیوانات گفته شود، اثر بیشتری خواهد گذاشت.

در بیشتر داستان‌های عامیانه مضمونی حماسی، عاشقانه، موجودات خیالی و هراس‌انگیز دارد. اما داستان‌ پیرزن و گنجشک روایتی ساده و مضمون آن زندگی روزمره است. نه از جن و پری خبری است و نه از پهلوان و پادشاه و لیلی و مجنون. پرداختن به یک موضوع و ماجرا، از ویژگی‌های داستان‌های عامیانه است. در اینجا موضوع داد و ستد است که قصه را از اول تا آخر به پیش می‌برد.

کشمکش‌هایی که در این داستان اتفاق می‌افتد، عاطفی و ذهنی است، و کشمکش جسمانی دیده نمی‌شود. گره افکنی و گره‌گشایی به سرعت اتفاق می‌افتد و برخلاف داستان‌های امروزی در این داستان، اثری از ایجاز  نیست.

توجه نکردن به توصیف زمان و مکان که از مولفه‌های اغلب داستان‌های عامیانه است، در این داستان به خوبی نمایان است. همین مولفه کم توجهی به مکان باعث می‌شود، ماجراهای قصه‌ها به فراخور خصوصیات قوم و منطقه جغرافیایی محل سكونت تغییر داده شود، یعنی در قصه‌های مردم بندرنشین، دریا و سفردریایی و ماهیگیری و پری‌دریایی، عناصر اصلی قصه‌ها هستند. درحالی كه ماجراهای مردم کویر بیشتر حول و حوش مسایل زندگی کویری می‌گذرد. این داستان به شکل زیبایی عناصر داستان بومی شده است. که می‌توان به نخل و برکه اشاره کرد.

تکرار حوادث در داستان‌های عامیانه بسیار مرسوم است. قهرمان داستان بارها با حوادثی تکراری روبرو می‌شود. جملات با اندکی تغییر در موقعیت جدید تکرار می‌کند. تکرار جملات گرگ در داستان« بزبز قندی» که با هر بار مراجعه‌اش با بزغاله‌ها«منم منم مادرتون» را تکرار می کند. یا در داستان «عمو پینه‌دوز دُمم رو بدوز» که موش بارها جمله‌اش را در موقعیت مختلف مراجعه به پنبه‌زن، زمین، بز وخورشید تکرار می‌کند. در این داستان هم تکرار در موقعیت و حادثه، زیاد دیده می شود. گنجشک بارها معاوضه می کند و داستان به پیش می‌رود. ناگفته نماند در داستان‌های امروزی تکرار حوادث و جملات شخصیت‌ها به داستان لطمه می‌زند و برای داستان نقص و اشکال محسوب می‌شود.

از دیدگاه اجتماعی - تربیتی:

‌اگر چه داستان‌های عامیانه برای سرگرمی مردم و با زبان همان مردم و منعکس کننده باورها، تخیلات، فرهنگ و آداب و رسوم است. اما یکی از کارکرد اصلی داستان‌های عامیانه بیان نکات اخلاقی و تربیتی است.

در داستان گنجشک و پیرزن، داد و ستدی که در موقعیت‌های مختلف اتفاق می افتد چند نکته را می‌توان از این تکرار داد و ستد بازیافت:

1-همیشه برای گذران امور، مراوده و همزیستی لازمه زندگی است. انسانها همیشه به هم نیاز داشته‌اند و زندگی اجتماعی شرط بقای انسان‌ها بوده است. در این داستان که پیرزن برای پختن نان به هیزم نیاز دارد و از سویی دیگر گنجشک به غذا، پایه همزیستی شکل می‌گیرد و در موقعیت‌های دیگر تکرار می‌شود. چوپان برای خوردن ماست‌اش به نان و گنجشک در عوض آن بزغاله را طلب می‌کند.

2-آبروداری کردن جلو مهمان از ویژگی‌های انسان‌های مهمان‌نواز است. در اینجا آبروداری کردن صاحب مجلس و دادن عروس به گنجشک در قبال گرفتن بزغاله‌ای که می‌شود با آن خورشتی را آماده و آبروداری کرد به زیبایی با زبان طنز بیان شده است.

3-دست تقدیر و قضا و قدر که از آن به نصیب و تقدیر یاد می شود. عروس را به مرد تنهایی می‌رساند. عروس قرار بود که در شهر زن شخصی دیگری شود. ظاهرا همه چیز آماده بود. اما تقدیر چیز دیگری بود و عروس را به مرد دیگری رساند، که ظاهرا هیچگونه امکانی برای این به هم رسیدن وجود نداشت. اصولا ماجراهایی که در داستان‌های عامیانه اتفاق می‌افتند بر اساس اصل تقدیر است. در انبوهی از داستانهای کهن بی‌ارادگی و تن سپردن به تقدیر خط مشی داستان‌هاست. که در این داستان بخصوص در مورد یاد شده نمایان است.

4- اگر نان و بزغاله را نماینده غذا، عروس نماینده نیاز به ازدواج و تمبک را نماینده نیاز به تفریح بگیریم، نیاز‌ انسان به غذا، امنیت، ازدواج و تفریح در این داستان به شکل زیبایی مرحله به مرحله نشان داده شده است. مثلا نیاز به غذا که اولین و مهمترین نیاز بشر است در شروع و بقیه نیاز‌ها در مرتبه و مرحله دیگر(نظریه مزلّو).

5- از دید سمبولیک در داستان‌های عامیانه ایرانی، نان و بزغاله سمبل خیر و برکت، عروس سمبل زایش و بقا و تمبک سمبل شادی و نشاط است. در این داستان مراودات انجام شده همه بر پایه خیر و نیکی و شادی است. و اثری از بدی و شر دیده نمی‌شود. نماد از مفاهیم بسیار مهم در جامعه شناسی ارتباطات به حساب می‌آید. نمادها در روابط اجتماعی دو کارکرد مهم دارند. یکی از کارکردها می‌تواند وسیله‌ای برای انتقال پیام باشد که بوسیله‌ی آنها می‌توانیم حالات وافكار خود را بیان كنیم و با وجود آنها با دیگران به یك درك مشترك برسیم. و کارکرد دوم نماد، کارکرد مشارکتی است. یعنی نمادها متعلق به جامعه هستند وافراد خود را در وجود آنها شریك همدیگر احساس می‌كنند که از جمله این گونه نمادها می‌توان به پرچم كشور، سرود ملی و ادبیات  یک کشور نام برد. در آخر، نمادها انسان را قادر می‌سازند كه از طریق نام‌گذاری، طبقه‌بندی ویادآوری چیزهایی كه درجهان با آنها روبرو می‌شوند، با جهان مادی واجتماعی برخورد كنند.

از دیدگاه روانشناسی:

داستان‌های عامیانه را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. دسته اول داستان‌هایی که به جنگ‌ها و دلاوری‌های اسطوره‌ها می‌پردازد و حوادث داستان دارای پیچ و تاب‌ها و تراژدی‌های فراوانی است. و کشمکش‌ها بین خیر و شر اتفاق می‌افتند. این داستان‌ها معمولا بلند و طولانی است و می‌توان برای سرگرمی اوقاتی که اعضای خانواده دور هم جمع هستند مثل شب یلدا و یا کوتاه کردن شب‌های بلند زمستان مورد استفاده قرار گیرد. و دسته دوم داستان‌های عامیانه‌ای که غالبا کوتاه با مضمونی بسیار ساده و کشمکش‌های داستانی پیچیده‌ای ندارند. مضمون این داستان‌ها زندگی روزمره و روابط اجتماعی افراد را بیان می‌کند و به ندرت موجودات تخیلی مانند جن و پری در آن راه دارند. این داستان‌ها بیشر برای خواب کردن کودکان در هنگام شب که به اصطلاح«کائَت شَو» می گوییم، استفاده می‌شود. داستان پیرزن و گنجشک در این طبقه قرار دارد. این‌گونه داستان‌ها به خاطر نداشتن درگیری و کشمکش و ترس ناشی از آن برای روند جریان خواب کودکان مناسب‌تر است.

داد و ستد گنجشک با انسان فقط در دنیای تخیل می‌تواند جان بگیرد و نمود پیدا کند. ایجاد دنیای خیالی با گفتن قصه‌ها در ارتباط دادن بین آموخته‌های قبلی و موضوع‌های جدید به تعادل ذهن‌ کودک کمک می‌کند. این روند معمولا با تخیل کودک عجین می‌شود و او را یاری می‌کند که با منطق خود به کشف و شناخت دنیا اقدام کند و بر اساس چنین روندی است که کودکان از قصه‌های تخیلی لذت می‌برند و از آنها بهره‌برداری می‌کنند.

زخم شوگا(داستان)

جایی میان جنگلهای انبوه استوایی برنئو،  کلبه‌های محقر «دایاکی‌ها» زیر نور خورشید به زحمت خودش را به آسمان آبی نشان می‌داد. کسی از «دایاکی‌ها» ببری به بزرگی و تیزچنگی «شوگا» ندیده بود. حتی مادربزرگ برای شکار شوگا دعای مخصوص خوانده بود.

«ماندارو» با قامتی نه چندان بلند و هیکلی ورزیده و چابک، نیزه بلندش را برداشت و به سرعت در میان انبوه درختان ساج و صنوبر‌آبی ناپدید شد.

طوطی‌ها جنگل را روی سرشان گذاشته بودند. مثل زنان داغدار جیغ می‌زدند. لابلای این سروصدا گاه‌گاهی صدای منقارشاخی‌ها ریتم یکنواخت طوطی‌ها را به هم می‌زد.

صرف نظر از سروصدای طوطی‌ها و منقار شاخی‌ها، صدای دیگری از جنگل برنمی‌خاست. حتی میمون‌های دست بلند هم که همیشه‌ی خدا با هم کُری می‌خواندند و دندانهایشان را به رخ هم می‌کشیدند، خفه‌خون گرفته بودند.

سکوت معبد دلشوره‌آور بود. معبد در خواب نیمروزی می لولید. ظروف‌ نذری که بیشترشان از روغن نخل و برنج پر شده بود، روبروی «میلا» – خدای برکت- صف کشیده بود. مقابل «مالاستیا»-خدای بزرگ معبد -ایستاد. به چشم‌های «مالاستیا» خیره شد. قرمزتر از همیشه به نظر می‌رسید. باد نمناک مشرق سینه‌ی خدایان را قلقلک می‌داد. چند لحظه سکوت کرد. همین که باد از نفس افتاد، حس مطبوعی در جانش دوید. چشم‌هایش را بست و ورد «ملاقات» را با کوبیدن دستهایش خواند. ضرب‌آهنگ طبل گوشش را کر می‌کرد. همراه با صدای موهوم طبل رقص «کورو» را آغاز کرد. مثل پروانه از این سو به آن سوی معبد می‌چرخید. صدای به هم خوردن حلقه‌های گوشواره‌اش سکوت معبد را می‌شکست. دستهایش مثل مار، پیچ و تاب می‌داد. بدن لاغر اما عضلانی‌اش را آشکارا به خیرگی خدایان سپرده بود. و خدایان معبد گستاخانه ولی بی‌صدا تماشایش می‌کردند. اصلا نمی‌شد جای مشخصی را برایش تصور کرد. دست‌های نازک و پر از النگوی مسی‌اش  با سرعت و البته ماهرانه در هوا می‌چرخاند. انگار بر فضای هراس انگیز معبد نقاشی می‌کرد. وجودش را به بازی گرفته بود. ساعتی گذشت و خستگی ناپذیر بی آنکه نفسی چاق کند، می‌رقصید. غرق در خلصه‌ی جنون‌آمیز، دیگر به ضرب‌آهنگ موهوم طبل بزرگ هم کاری نداشت. حتی چند شهپری که از موهایش جداشده و کف معبد افتاده بود را حس نکرده بود. ‌لحظه‌ای چشم باز کرد. «شوگا» در حالی که از نیزه «ماندارو» زخمی شده بود به طرف «ماندارو» خیز برداشته بود. جای درنگ نبود و داشت دیر می‌شد. با چرخشی برق‌آسا پنجه در پنجه شوگا انداخت. کمتر از یک پلک زدن، به هم پیچیدند و روی خزه‌های جنگل غلطیدند.

طوطی‌ها هنوز از رو نرفته بودند. باد مشرق جانی دوباره گرفت و لای ظرف‌های نذری معبد پرسه می‌زد. دیگر پاهایش به اختیار نبود. همینطور در برابر «مالاستیا» می‌رقصید و تن به نسیم نمناک مشرق داده بود. عرق از سر و صورتش شره می‌کرد. نوک پا جستی ‌زد و دست‌های ماندارو را گرفت و انگشتانش را لای انگشتان ماندارو به هم قفل کرد. باید آنقدر می‌رقصید تا صدای چندش‌آور طوطی‌ها بند بیاید. تمام نیرویش را به معبد آورده بود. باید کاری می‌کرد تا در بیم و امید «ماندارو» سهیم می‌شد. مثل اژدهای هفت سر چرخ می‌زد.

دستهایش بازوی «شوگا» را پس زد ماندارو گردن ببر را گرفت و هر دو با نعره‌ی غرورانگیزی شوگا را مثل کنده‌ی درخت بر زمین کوبیدند. ببر شکار شده بود. «مالاستیا» را صدا می‌زدند و در جشن شکار فرا می‌خواندند:«ای مالاستیا. چشم‌هایت را به خاموشی خشم جنگل دعوت کرده‌ام.»

 صدای غرانش معبد را لرزاند. چرخش دستهایش خمره روغن معبد را واژگون کرده بود. مالاستیا به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. دستهای چرب و روغنی‌اش زیر نور خورشید برق می‌زد. مادربزرگ گفته بود، اگر مرد به شکار رفت نباید زن به روغن دست بزند، اگر چنین شود دست شکارگر چرب می‌شود و شکار از دستش می‌لغزد و مغلوب شکار می‌شود.

دیگر خبری از نسیم نمناک مشرق نبود. خورشید لای شاخه‌های صنوبرهای‌آبی گم و گور می‌شد. ترس وجودش را چنگ انداخته بود. تنش سرد می‌شد. نعره‌ای در گلویش جان می‌گرفت ولی رمقی برای پس انداختنش نبود. ماندارو هنوز نیامده بود. طوطی‌ها جیغ می‌زدند و روغن از دستهایش شره می‌کرد.

درست روبروی مالاستیا به زمین افتاد. خون و روغن‌های نذری، کف معبد را فرش کرده بود.

ساعتی به غروب مانده، سکوت بر دره سایه انداخته بود. ماندارو گلوی شوگا را گرفته بود و کشان کشان و سرشار از غرور به خانه می‌آمد. ماندارو نرسیده به کلبه داد زد:«آپیدا کجایی؟… کمک کن ببین چه شکار کرده ام؟ بیا خشم جنگل را برای مالاستیا ببریم.»

آفتابه (داستان)

داشتم روزنامه می‌خواندم. مقاله‌ای با عنوان «عرفان امپریالیسمی». تمام حواسم به مقاله مشغول بود. «چشم‌عسلی» داشت با خمیر بازی‌اش ور می‌رفت. چشم‌عسلی اسم پسرم است. او پنج سال بیشترندارد. البته اسم اصلی‌‌اش بهروز است. ولی من بیشتر وقت‌ها چشم‌عسلی صدایش می‌کنم. راستش چشم‌هایش هم عسلی نیست. به هر حال دوست دارم چشم‌عسلی صدایش کنم. شاید برای تنوع.

درست یادم نیست به کجاهای مقاله رسیده بودم که چشم‌عسلی دوید و گفت:« چطوری آدم می‌ره تو آفتابه؟». گفتم:«چی؟ کجا؟ آفتابه؟ نه آدم نمی‌ره تو آفتابه»

«چرا آدم نمی‌ره تو آفتابه؟»

«آخه آفتابه تنگ و تاریکه»

«ولی زیاد که تنگ نیست. خوب هم نگاه کنی می‌بینی تاریک هم نیست.»

داشت کفرم را بالا می‌آورد. برای اینکه به او نشان بدهم که آدم نمی‌تواند توی آفتابه برود، رفتم آفتابه قرمزرنگ توی دستشویی را آوردم. خیلی جدی آفتابه را وارونه روی سرم گذاشتم که چشم‌عسلی ببیند که سر آدم به این بزرگی توی آفتابه نمی‌رود. گفتم:«ببین سرم توی آفتابه نمی‌ره چه برسه به کل بدنم.» چشم عسلی متفکرانه جواب داد:«زور نمی‌زنی. اگه زور بزنی حتما می‌ره.»

«ببین. دارم فشار می‌دم. ولی نمی‌ره» راستی راستی هم داشتم زور می‌زدم. گفت:«بازم بیشتر. این کمه». داشتم از کوره در می‌رفتم. ناکس قبول نمی‌کرد. من هم نامردی نکردم و با تمام قوا سعی کردم سرم را توی آفتابه بکنم. یکدفعه دیدم سرم توی آفتابه است و چشم‌عسلی داشت کف می‌زد و تشویقم می‌کرد. احتمالا می‌گویید مگر می‌شود. باید به شما بگویم که طبق اصل کار نشد ندارد، سرم توی آفتابه رفت.

از شما پنهان نماند که اولش ترسیدم. می‌خواستم سرم را از توی آفتابه در بیاورم. ولی تشویق‌های چشم‌عسلی و حس ماجراجویی خودم، نه تنها سرم را بیرون نیاوردم بلکه با سماجت تمام خودم را به داخل چپاندم. ده ثانیه‌ای طول کشید که توانستم جا خوش کنم. همه‌اش به خاطر اصل کار نشد ندارد و البته تشویق‌های چشم‌عسلی هم بی‌تاثیر نبود.

از کل بدنم شاید قسمتی از انگشت‌های پای چپم بیرون بود. اصلا نمی‌خواهد زیاد به مغزتان فشار بیاورید که چطوری هیکل صد و هفتاد و هشت سانیمتری‌ام توی آفتابه سه لیتری جا شده بود. فقط کافی‌است اصل کار نشد ندارد و یا به قول برخی بزرگان اصل «ما می‌توانیم» را باور داشته باشید.

خدا وکیلی جای دنجی بود. جا تنگ بود ولی نه آنقدر که تن و بدنم زیر فشار درد بگیرد. فقط مشکلی که در اولین فرصت فهمیدم این بود که کفل‌ام راست دهانم شده بود. خیلی باید احتیاط می‌کردم. البته خدا همیشه جای شکر باقی می‌گذارد. چون دهانم روبروی لوله آفتابه بود. همین کافی بود که  بتوانم نفس بکشم و با چشم‌عسلی صحبت کنم. چانه‌ام مماس با ماتحتمان بود. این را هم بگویم که می ترسیدم چشم‌عسلی مسخره‌بازی در بیاورد و در لوله آفتابه تف کند. خوشبختانه چنین کاری نکرد.

دیگر کاری نداشتم. می‌خواستم انگشتانم را به هم قفل کنم و شانه بالا بیاندازم و ادای آدم‌های ریلکس و راحت را در بیاورم. دیدم دستهایم را پیدا نمی‌کنم.جدی گم‌شان کرده بودم. بنابراین از خیرش گذشتم و سعی کردم از توی لوله آفتابه چشم‌انداز بیرون را نگاه کنم. چیز خاصی دیده نمی شد فقط گوشه‌ای از سقف هال دیده می‌شد و هر از گاهی چشم‌های چشم‌عسلی که از توی لوله، من را می‌پایید. نمی‌دانستم دستهایم کجاست. تنها اعضای بدنم که می‌دانستم چه وضعیتی دارند یکی سرم بود و دیگری انگشتهای پای چپم که باد پنکه می‌خورد و قدری از آفتابه بیرون زده بود و البته ماتحتم که راست صورتم بود.

شاید خیال کنید توی آن وضعیت هیچ کاری نمی‌شود کرد. اشتباه می‌کنید. چون حداقل می‌شود بی‌دغدغه چرتی زد. حتی می‌توانستم سیگار بکشم. کافی بود به چشم‌عسلی بگویم سیگاری برایم روشن کند و از سوراخ لوله آفتابه بفرستد. ولی زیاد کار جالبی نبود. چون ممکن بود خاکسترش روی صورتم بریزد و یا ممکن بود به سرفه بیفتم و جایی برای سرفه کردن نبود. ناگفته نماند که توی ذهنم تصور می‌کردم اگر توی آن وضعیت سیگار می‌کشیدم منظره جالبی در می‌آمد. از لوله آفتابه مثل لوکوموتیوهای قدیمی دودش هوا می‌رفت.

به فکرم رسید کاش یکی از شبکه‌ها می‌آمد و از این قضایا خبری، گزارشی چیزی تهیه می‌کرد. مثلا توی بیست و سی پخش می‌شد. فکر بی‌خودی بود. به احتمال زیاد این خبر سانسور می‌شد. چون آفتابه صورت جالبی ندارد هم بخاطر مسایل شبه جنسی و  هم ممکن بود مردم برداشت‌های سیاسی خطرناکی بکنند و این به صلاح مملکت نیست. مهم نبود همین که چشم‌عسلی شاهد ماجرا بود کافی بود. هر چند اگر سی‌ان‌ان یا بی‌بی‌سی این خبر به دست‌شان می‌رسید خوراک خوبی برایشان بود. ولی آخرش چه؟ آفتابه  کلاس ندارد. معروف هم که بشوی آخرش می گویند مرد آفتابه‌ای. همان بهتر که غیر از چشم‌عسلی کس دیگری نبود.

توی این خیالات بودم که یکدفعه چشم‌عسلی پدرسوخته، کف پای چپم که بیرون بود را قلقلک داد. هر چند زیاد قلقلکی نیستم ولی بالاخره قلقلک، قلقلک است. همین باعث شد که ماتحتمان که دیگر در وضعیت مافوق‌مان قرار داشت بخراشد. دیگر نپرسید چطوری؟. ریشم که دو سه روزی بود نتراشیده بودم به مافوقمان می‌کشید و همان جایمان را حسابی چزاند. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که چندتا فحش حواله چشم‌عسلی کردم که فلان فلان شده، دست از قلقلک بردارد.

به خاطر درد و سوزش خراشیدگی و دلواپسی چشم‌عسلی، دیگر توی آفتابه ماندن کار احمقانه‌ای بود. باید خودم را بیرون می‌کشیدم ولی مگر می‌شد؟

به هر زحمتی بود خودم را بیرون کشیدم. شاید دوست داشته باشید بدانید چطوری از توی آفتابه بیرون آمدم. من باب یاد آوری طبق اصل کار نشد ندارد و یا  امروزی‌تر آن «ما می‌توانیم» دیگر.