محرم بود و گرما بود و عاشورا

و دشتی بود نامش کربلا و وسعتش دریا

در این سو چند خیمه

کودکانی سخت لب تشنه

زنانی داغ دیده خسته پژمرده

و مردی باصلابت از تبار حیدر کرار

نمازش روح آیینه

نگاهش پرتوی عرفان

صدایش مصطفی گونه

و او آری برادر

سبط پیغمبر حسین بن علی فرزند زهرا بود

که در دشت بلا بی یار و تنها بود

 

محرم بود و عاشورا

و آن سو ناکسانی سرکش و یاغی

جنایتکار و بی‌عفت

که زالو بس شرف دارد ز خونخواری!

به خیل و لشکر و کبکب

به شمشیر و سپه‌سالار و صد دب‌دب

هزاران لیک بی‌مذهب

طنین نعره‌ی مستی آنان بس نمایان بود

 

محرم بود و گرما بود

زنان در سوگ فرزندان بسی گریان

و طفلان از عطش نالان

یکی در سوگ عباس دلاور بود

یکی نالان ز اکبر دیگری  از داغ اصغر بود

حسین آمد

وداغ بنمود با زینب

و زینب با دلی غمگین

گلویش را چنان بوسید گویی کشته خواهد شد

امید آخر زینب

روان شد سوی میدان خسرو خوبان

چنین گفتا به عدوان مردمان غرق در عصیان

منم فرزند پیغمبر منم من زاده‌ی حیدر

منم فرزند زهرا سوره‌ی کوثر

منم اسطوره‌ی ایمان

منم فرجام بی‌پایان

الا ای مردم نادان جفا کاران تبه کاران بی‌غیرت

اگر بی‌دین و آیین‌اید

اگر از قوم قابیل‌اید

وگر حق را نمی‌دانید و حجت را نمی‌بینید

از آزادگان باشید

جوابش را نمی‌دادند، گر دادند

جوابش سنگباران بود

 

محرم بود و گرما ظهر عاشورا

در آن هنگامه‌ی آخر

فلک گریان

زمین نالان

حسین در قتلگه غلطان

یکی از نسل سگ‌ شمربن ذی‌الجوشن

نشست بر سینه عریان

بریدش از قفا آن بی‌حیا دشمن

نمی‌دانم چه شد آن دم

همی دانم که فریادی ز عرش کبریا آمد

و زینب بی‌برادر شد

 

محرم بود و ظهر گرم عاشورا

در آن سو خنده‌ی مستانه‌ی عدوان

صدای شیحه‌ی اسبان و اسبانی که بر نعش شهیدان حمله‌ور بودند

و این سو خیمه‌ها سوزان

و زینب بی‌برادر سر به سوی آسمان می‌کرد

گراش -تابستان 78