ایستادن پنکه آشپزخانه

زن، تقریبا همه‌ی کاشی‌های دیوار آشپزخانه را با دستمالی که حالا دیگر آن جلوه‌ی صورتی روشن اول را نداشت تمییز کرده و فقط کاشی‌های ردیف بالا که به سقف آشپزخانه متصل می‌شد، مانده بود.

روی نردبان آلمینیومی بلندی که تکیه به دیوار داشت پنج پله بالا رفته بود. نردبان اندکی لقی داشت ولی نه آنقدر که جرات بالا رفتنش را بگیرد. تمییز کردن کاشی‌های دو ردیف آخر اگر چه کندتر پیش می‌رفت ولی به نظرش کثیفی و چربی کمتری داشت.

زن از آن بالا نگاهی به پایین انداخت. همه چیز بیرون کابینت و کف آشپزخانه تلمبار بود. ظروف آرکوپال جهیزیه‌اش و سرویس کریستالی که سه سال پیش سفارشی از دوبی برایش آورده بودند. آن گوشه روی میز ناهارخوری یعنی طرف یخچال، دیگ و قابلمه و ماهیتابه روی سر هم رژه می‌رفتند. قاشق‌ها و چنگال‌ها درهم و برهم توی یک سبد بزرگ پلاستیکی ریخته بود. کف آشپزخانه، چند پارچ بلوری و چند جین لیوان و استکان کنار آبکشی پر از کارد و چاقوی میوه‌خوری، گذاشته بود و بین اینها سیخ‌های کباب، داخل یک پارچ استیل خودنمایی می‌کرد.

همه‌ی وسایل را با مکثی از نظر گذراند. نفسی تازه کرد و دوباره پر انرژی و با سرعت دستمال را روی کاشی‌ها می‌کشید. صدای بهم خوردن چهار النگوی طلایش سکوت وهم آلود خانه را می‌شکست. دستهایش مثل دور تند برف‌پاکن یکریز حرکت می‌کرد.

از دو روز پیش که خانه‌تکانی را شروع کرده بود، دخترش مژگان را به خانه دایی رضا فرستاده بود که مبادا سر و صدای رُفت و روب، مزاحم درس خواندنش شود. همیشه برای خانه‌تکانی عید و قبلِ از سفر آمدن سهراب فقط به هاجر خانم که ساعتی برای مردم کار می‌کرد، خبر می‌داد. این‌بار هاجرخانم به خاطر دیسک گردنش پیغام داده بود که نمی‌تواند برای کمک بیاید.

زن، همیشه آرزوی زندگی در خانه‌ای بزرگ داشت. تمام بچگی‌اش با پنج خواهر و برادرش در یک خانه‌ی چهارطرفه خشتی کوچک و قدیمی گذرانده بود. وقتی در سن ۱۷ سالگی با سهراب ازدواج کرد هم مجبور بودند نه سال و اندی در خانه‌ی شلوغ پدرشوهر روزگار بگذرانند. قبل از اینکه سهراب ویزای کارش در دوبی جور شود و کار و بارش در مغازه اسباب‌بازی فروشی سکّه شود، خانه‌ی بزرگ صرفا یک رویا و آرزو بود. آرزویی که با یک خانه نُقلی جدا هم راضی‌اش می‌کرد. اینها مال خیلی وقت پیش بود. حالا پنج سال از خرید خانه بزرگ و رویایی‌اش گذشته بود. خانه‌ای شیک در محله‌ای خوب و باکلاس.

هر چند خسته ولی خوشحال به نظر می‌رسید. فکر رسیدن سهراب و چهار النگوی دیگری که سفارش سهراب کرده بود، قند توی دلش آب می‌کرد. سهراب عکس‌هایی از النگوها را برایش واتساپ کرده بود و البته عکس چند دست لباس مجلسی گرانقیمت. جیرینگ هشت النگو توی ذهنش مجسم کرد و لبخندی زد. نگاهش به سمت ساعت دیواری ته آشپزخانه لغزید. ساعت پنج دقیقه از ده گذشته بود. ترس وجودش را چنگ انداخت. باید تا پیش از ظهر کار آشپزخانه تمام می‌شد و بعد از ظهر هم سرویس‌های بهداشتی و حیاط درندشت خانه را می‌شست.

کاشی به کاشی دستمال می‌کشید و برق می‌انداخت. اندکی آن طرف‌تر روی یکی از کاشی‌ها نقطه سیاه‌رنگی اندازه فضله مگس دید. به زحمت دستش می‌رسید. خواست روی نردبان ششم برود ولی ترسید. سعی کرد روی همان پله‌ی پنجم روی پنجه بلند شود. بدنش را به راست متمایل کرد. نردبان تکانی خورد و از دیوار جدا شد. زن وقتی می‌افتاد تصویر سیخ‌هایی که بی‌شباهت به نیزه‌های تیز و بلند فیلم‌های تاریخی نبود، از ذهن گذراند. حالا روی پارچ و لیوان‌های بلوری وسط آشپزخانه دراز به دراز افتاده بود و دیگر اثری از طنین جیغ بلندی که موقع افتادن، خانه را لرزانده بود، به گوش نمی‌رسید.

زن تقلایی بیهوده کرد تا شاید بتواند سرش را تکانی بدهد. در همان وضعیت فقط توانست با گوشه‌ی چشم چند سانتیمتر نوک سیخ‌هایی که از سینه‌اش بیرون زده بود را ببیند. نردبان روی سینه‌اش فشار می‌آورد تا تکه‌های بُرّنده‌ی پارچ و لیوان‌های شکسته را بیشتر به کمر و پاهایش فرو کند. ردّ خونی که از سر سیخ‌ها اندکی فوران می‌کرد را نتوانست تا آخر دنبال کند.

زن به سقف آشپزخانه و پنکه‌ای که صبح اول وقت تمیز‌اش کرده بود، خیره بود و شاید امتداد مبهم این خیرگی به ساعتی که ده و ده دقیقه نشان می‌داد، می‌رسید. پنکه بی حرکت بود و هر کدام از بال‌هایش اگرچه در دایره‌ای به هم می‌رسیدند، اما رو به سمتی مجزا و دور داشتند.

اگر می‌توانست کمی نیم‌خیز شود، شاید دستش به تلفن سفید بی‌سیم روی کابیت می‌رسید تا به مژگان زنگ بزند. حتی نتوانست دستش را حرکت بدهد و قطرات خونی که روی صورت گردش شرّه کرده بود را کنار بزند.

سکوت وهم‌آلود خانه با سکون النگوها مبهم‌تر و ترسناک‌تر، به اوج رسیده بود. تنش به آرامی سرد می‌شد. بوی خورشت قیمه که روی گاز قل‌قل می‌جوشید، کل آشپزخانه را گرفته بود.

گراش. تابستان ۱۳۹۳

ترانه تَزگِ دل

یَک چیم فَنان وقتِ نِداش دل بیقرارِن
هُول و ولائن تِک دلوم چَش انتظارِن
بلبل خَدای، بَرو زَتای، فصل بهارِن
فصل بهار فکر و خیالوم پِشِ یارِن
آخ که سَمَرگَم اِز چَشِ مَسِّ سیاهوت
بی تِ و تهنام و دل اَلازَتارِن
آخ که سَمَرگَم اِز چَشِ مَسِّ سیاهوت
بی تِ و تهنام و دل اَلازَتارِن

یَک رِز تَیادِن تِ بَرا کِرمِزِ شیلَه
یَواشاء اِمگوت پِشِ تِ بی شیلَه پیلَه
سِئر اِز تِ ما ناوابَم
مَچه که تِک عذابَم
کربون کَد و بَراتَم
خونه خَرابَم
سِئر اِز تِ ما ناوابَم
مَچه که تِک عذابَم
کربون کَد و بَراتَم
خونَه خَرابَم

تَزگِ دلُم تَزَت کِه
وختِ کِه بُچ خَنَه‌ت کِه
اُمگوت بَله مَ ناگاش
درسُت بَهونه اُت که
تَزگِ دلُم تَزَت کِه
وختِ کِه بُچ خَنَه‌ت کِه
اُمگوت بَله مَ ناگاش
درسُت بَهونه اُت که
سِئر اِز تِ ما ناوابَم
مَچه که تِک عذابَم
کربون کَد و بَراتَم
خونه خَرابَم
سِئر اِز تِ ما ناوابَم
مَچه که تِک عذابَم
کربون کَد و بَراتَم
خونَه خَرابَم.

شعر: موسم چارچار

موسم باد و برو و چار‌چار

چئک ابر و صبح نزوا هفتبار

 

بفر اداسو کله کئب سیا

پئت پاش ئز بونمات تا بَسّیا

 

دس و یک وابسونن بس و خوئد

گل‌خوئری کپه کپه چون شوئد

 

په اوشته دوتا غیری طوق زته

یکته چایی یکته پر ئز شیر په

 

په برک چاله عجب شیری شدا

چربکش با قند مواسه بی مدا

 

دامونه گل‌بس اداسو نو شبس

دل شتک وا ناشتا به نو عدس

 

زیور بر ظور شیربا نک شکه

زهراوه دسکاسه‌ای ماشک شکه

 

ای خشن شوم تخم و جیکه با اکار

موسم باد و برو و چارچار

 

گراش- بهمن۱۴۰۰

شاو سرد زمسّو

 

شاو سرد زمسو و

هوا ابری

تِکِ تیفون تلواسه

بازم بند دِلم اَبری

 

مَوه فریاد بکنم با غُرشت

ئز درد

خدایا ایی چه دُنیایین؟

همه دل مُرده و دل سرد

 

تَغَرگ ئز آسمون طعنه و تهمت

بَرسّایی

چه کردایی اگُم ملّت

دَنسّایی؟!

تموم جنگ و خین و مرگ

مُن داعش

اگم دلال خونه برچه خین تک شیشه کردایی؟!

 

مجا نِزواشبارن، شهر غَمبارن

کُمیتر بَخسیا مُردن

همه کفتاریا یک شاخه زیتون

شُکَپ بارن.

 

خرداد ۹۵

ترانه «بهار دل خَشي»

كُوَند و چَكچَك و گِزدو

جَمه مَخمل شُبَر كِردن

بهار دِلخَشي  اِنگار

شُوِ سرما شِدَر كردن

زَئِسايي گل كَوگِه

تِكِ دشت و كاو و صحرو

خَدايي بلبل و كُمري

نسيم اُنتايي از هر رو

بهار دا و اَچِه زيدي، رسم رئزگارِن

محبت كرده آسونن، كارِ موندگارن

دلُم اَزنَه زَتاي بَر تِه

وَله اِز ما فرار اُتكه

چِدِش تا لَردِ ديرادير

دلُم خوار اتكه، زار اُتكه

بهار دا و اَچِه زيدي، رسم رئزگارِن

محبت كرده آسونن، كارِ موندگارن 

گراش- 94

تقصير (داستان)

ساعت دو و بیست دقیقه است. اداره خالی شده و به نظر نمی‌رسد به جز من کسی مانده باشد. به مش غلامعلی-سرایدار اداره- سپرده‌ام در ورودی راهرو را باز بگذارد. شاید اگر من منتظر اکرم نبودم مثل بقیه رفته بودم. در اتاق نیم باز است و گاهی با وزش باد، با صدای زنگداریکمی باز و بسته می شود. دور و برم مثل اتاق دزد زده، شلوغ و نامرتب است. لپ تاپ، تقویم رومیزی، پانچ، تلفن، چندتا خودکار و مداد، کتابچه ارتباط با خدا، فازمتر، هاب یو اس بی چهار پورت به شکل یک پنگوئن، لیوان شیشه‌ای که لکه چای روی لبه اش نقش بسته، منگنه و سندهای حق الزحمه مربیان که از صبح روی میز تلمبارشان کرده‌ام. از صبح که آمده‌ام  دستم به کار نرفته و به جز چند تلفنی که جواب داده‌ام کار مهم دیگری انجام نداده‌ام. قرار بوده کار این چند برگه سند را امروز تمام کنم، ولی تا دو روز دیگر هم عقب بیافتد مشکل خاصی پیش نمی‌آید.

اینجا همه راس ساعت دو کارت‌شان را می زنند و فلنگ را می‌بندند. اداره که خالی می شود، سرعت اینترنت کمی بهتر می‌شود. چند فیلم دسته اول را به خورد اوربیت می دهم و سر خط چند خبر را از سایت ایسنا می‌خوانم. پنجره‌ای سمت چپ میزم قرار دارد و اندکی باز گذاشته‌ام تا هوای اتاق عوض شود. هوا نیمه ابری است و خورشید گاه گداری توی ابرها قایم می‌شود و دوباره بیرون می‌آید. اواخر آبان است و خیابان چشم انداز خوبی دارد. چند درخت چنار تنومند فضای زیبایی را ساخته‌اند. خیابانی۲۰ متری که دوطرفش خانه‌های مسکونی است. وانت‌باری زیر سایهیکی از چنار ها پارک شده است.

همیشه تا این موقع اکرم دنبالم آمده بود. احتمالا سر راه برای خرید توقفی کرده و شاید سری به پمپ بنزین زده باشد. از روی صندلی بلند می شوم و توی اتاق چرخی می زنم. بی اختیار در یخچال را باز می کنم. مثل همیشه خالی خالی است. کنار پنجره می‌ایستم. بوی خورش قیمه‌ییکی از خانه‌ها خیابان را برداشته است. از گرسنگی دل ضعفه می‌گیرم. هیچ کس توی خیابان نیست. از پنجره فاصله می‌گیرم و برمی گردم روی صندلی می‌نشینم.

از این که اکرم ده بیست دقیقه دیر کرده کمی نگران می شوم. گوشی تلفن را برمی دارم و موبایل اکرم را می گیرم. وسط‌های شماره گرفتن یادم می افتد که اول صبح توی ماشین بگو مگویمان شد و بی خداحافظی از ماشین پیاده شدم. قبل از آنکه زنگ بخورد، قطع می‌کنم. اصلا دوست ندارم خیال کند من مقصر بودم و حالا به منت‌کشی افتاده‌ام.

شماره آ‍‍‍‍‍ژانس را می‌گیرم. مشغول است. دوباره می‌گیرم باز هم مشغول است. گوشی را می‌گذارم و به صندلی تکیه می‌دهم. دست‌هایم را قلاب می‌کنم و پشت گردنم را فشار می‌دهم. صدای چند تقه از مفصل‌های انگشتان دستم سکوت اتاق را می‌شکند. صدای معده‌ام در آمده است.  اولین کشوی میزم را باز می‌کنم. توی کشو چند سی.دی، خط‌کش ۳۰ سانتی و یک پاکت که توی آن مهر و تسبیح و یک جوراب نازک که سوغات یکی از همکاران است. چند ماهی می‌شود اینجا گذاشته‌ام و یادم رفته بردارم ببرم. چیزی برای خوردن پیدا نمی‌کنم. کشو را می‌بندم.

صدایی از طبقه پایین به گوش می‌رسد. فایرفاکس و اوربیت را مینی مایز می‌کنم. به نظر می‌رسد کسی توی راهرو خیلی آرام قدم می‌زند. گوشم را تیز می‌کنم. شک ندارم که اکرم است. قدم‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. حالا دارد روی پله ها بالا می‌آید. خودم را روی صندلی جمع و جور می‌کنم. به سمت  لپ‌تاپ خم می‌شوم و به جایی وسط‌های صفحه زل می‌زنم. کورمال و سریع دنبال موس می‌گردم و خیلی سریع پیدایش می‌کنم. قلبم به طپش افتاده است و تنم داغ می‌شود. سعی می‌کنم خودم را آرام جلوه دهم. دستپاچه از منوی استارت بازی بی‌دل ویندوز را باز می‌کنم. دیگر چند قدم با اتاق فاصله ندارد. اسم‌ها را همین‌طور الکی می گذارم و کارت می کشم. درِ اتاق غژغژی می کند. به راحتی قابل تصور است که یکی دو قدم از چارچوب در گذشته و وارد اتاق شده است. همینطور به صفحه لپ‌تاپ زل زده‌ام و روی نوک صندلی خیز برداشته‌ام. با دست راستم موس را بی هدف حرکت می‌دهم. دستم کمی می‌لرزد ولی نه آنقدر که از فاصله‌ی سه چهار متری دیده شود. نگاه از صفحه برنمی‌دارم. منتظرم سلام کند و بگوید از بابت جر و بحث صبح پشیمان است. اما حرفی نمی‌زند. حتی سلام هم نمی‌کند. وانمود می‌کنم که آمدنش را متوجه نشده‌ام و خیلی سرم گرم کار است. احتمالا با دو قدم فاصله از چارچوب در، بی‌حرکت ایستاده و میخ به من نگاه می‌کند. حدس می‌زنم  دست راستش توی پالتویش کرده و با سکه یا کلیدی ور می‌رود و با دست چپ عینکش را روی نوک بینی سر می‌دهد پایین. احتمالا از بالای عینک چشم می‌گرداند تا قیافه‌ی حق به جانبش را نمایان‌تر کند. گول این ادا اطوارها را نباید بخورم. نیم نگاه هم نمی کنم.

به غیر از لپ‌تاپ و قدری از گوشه‌های میز، چیز دیگری توی میدان دیدم نیست. اتاق غرق در سکوتی که لحن ستیزه‌جویی دارد، فرو رفته است. سوت ممتد این سکوت توی مغزم هوار می‌کشد. بی آنکه از قبل نقشه‌اش را کشیده باشم وارد بازی منت‌کشی می‌شوم. اصلا دوست ندارم این بار بازنده شوم. احساس نفس تنگی می‌کنم. دوست دارم اتفاقی بیفتد و این سکوت وحشتناک در هم بریزد. مهره‌های گردنم تیر می‌کشند.. هنوز حرفی نزده است. فکر نامعقولی از ذهنم عبور می‌کند. نزدیک است که حرفی بزنم و بازی را وا بدهم. اما عطش بردن این بازی ناخواسته مانع از آن می‌شود که حتی زیر چشمی به او نگاه کنم.

خیلی آرام سرم را به سمت پایین می لغزانم. چند برگه از اسناد حق‌الزحمه را بر می‌دارم و وانمود می‌کنم که مشخصات افراد را وارد سیستم می‌کنم. سعی می‌کنم بازی بی‌دل را ادامه بدهم. شاه پیک و تک گشنیز و ده لی دل را به بازیکن سمت راستی حواله می کنم و بازیکن سمت چپی تک دل و بی‌بی پیک و پنج لی دل را حواله‌ام می‌کند. می‌خواهم دو لی گشنیز بیندازم، اشتباهی بی‌بی پیک را اینتر می‌کنم. یک عالمه امتیاز منفی توی پاچه‌ام می‌رود. اوربیت را ماکزیمایز می‌کنم. یکی از فیلم‌ها ده درصد  دانلود شده است و بقیه سه تا چهار درصد. عجیب احساس گرسنگی و خستگی می‌کنم. فکر نمی کنم از وقتی که آمده تکانی  خورده باشد. همینطور کنار در صاف مقابلم ایستاده و منتظر است تا پرچم سفید بالا ببرم و اعلام شکست کنم.

واقعا خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد دست از این بچه بازی‌ها بردارد و معذرت خواهی نصفه نیمه‌ای بکند. می‌تواند فقط یک سلام خشک و خالی بکند و قال قضیه را بکند. نمی‌دانم چرا این‌بار اینقدر محکم مقاومت می‌کند. حداقل می‌تواند بنشیند و یکی از مجله‌ها را ورق بزند.

باد نسبتا سردی از لای پنجره به داخل نفوذ می‌کند. خیلی آهسته نگاهم را به سمت پنجره می‌گردانم. هنوز خورشید با آن چند تکه ابر قایم باشک بازی می‌کند. توی خیابان کسی دیده نمی‌شود و فقط از چند خانه آن طرف‌تر صدای بازی بچه‌‌ها می‌آید و از فاصله‌ای دورتر صدای پت‌پت موتورسیکلت. یک آن دلم برای اکرم می‌سوزد. گیرم او مقصر جر و بحث صبح باشد، ولی دلیلی ندارد که اینقدر موذی تحویلش نگیرم. بی اختیار می‌گویم:« نمی‌آمدی هم مشکلی نبود، به آژانس زنگ می‌زدم». جوابی نمی‌شنوم. دیگر شورش را در آورده است. سرم را به سمت چارچوب در می‌گردانم. در نیم باز است و کسی توی اتاق نیست. نمی‌دانم کی اکرم بی‌خداحافظی رفته است.

گراش- زمستان91

پگاه سرد (داستان)

خیلی آرام سرم را از زیر پتو بیرون می‌کشم. نور مهتابی چشم‌هایم را می‌زند. هنوز نمی‌دانم کسی مرا بیدار کرده یا خودم بیدار شده‌ام. احتمال می‌دهم پدر صدایم زده باشد تا شاید برای نماز بلند شوم. چشم‌هایم را نیم‌باز گذاشته‌ام. پدر چهارزانو نشسته و با صدای نسبتا بلند و با آهنگی مخصوص قران می‌خواند. مثل همیشه چند آیه که می‌خواند خلطی بالا می‌آورد و تف می‌کند. تفش را پرت می‌کند سوی بیرون اتاق. درست جایی که دمپایی‌های ریز و درشت پخش افتاده‌اند. صدایش را صاف می‌کند و قرآنش را ادامه می‌دهد. گرمای دلچسب پتو نمی‌گذارد از لحاف دل بکنم. ولی می‌دانم که دیریا زود پدر غر ولندش بالا می‌رود. خودم را به خواب می‌زنم تا شاید چند دقیقه چرتم بگیرد. در باز می‌شود. مادر  با گالن نفتی کنار بخاری علاالدین می‌نشیند. همین‌طور که در مخزن بخاری را می‌چرخاند چیزی از پدر می پرسد. در حد دو سه کلمه. متوجه نمی‌شوم. ولی گوشم را تیز کرده‌ام. شاید دوباره بپرسد. ولی نمی‌پرسد. پدر لحظه‌ای مکث می‌کند می‌گوید:«چی؟». ولی مادر گالن نفتی را با احتیاط کج‌تر می‌کند تا نفت بیشتری بریزد. ساکت است و چیزی نمی‌گوید. احتمالا این‌بار مادر متوجه سوال پدر نشده است. سرم را زیر پتو می‌کنم و آخرین مزه‌های پتو را جستجو می‌کنم.

بوی نفت اتاق را برداشته است. پدر همین‌طور قرانش را می‌خواند و گاهی لابلای آیه‌ها، من و احمد را برای نماز خطاب می‌کند. با حرکتی از جایم بلند می‌شوم. هنوز احمد و زهرا خوابیده‌اند. پاچه‌ی زیرشلواری‌ام را مرتب می‌کنم. و همینطور که از بالای سر احمد رد می‌شوم. تیپایی به او می‌زنم. دنبال دمپایی‌ام می‌گردم. به طرف دستشویی توی حیاط می‌روم. هوای سرد حیاط کل بدنم را مورمور می‌کند. با همان لباس یک لا خودم را به دستشویی می‌رسانم. هنوز هوا کاملا روشن نشده است. دستشویی سردتر از حیاط است. تمام لذت پتو همانجا سر به نیست می‌شود. از حیاط صدای چند گنجشک می‌آید. مادر توی آشپزخانه صبحانه آماده می‌کند و برای خودش ترانه‌ای از حمیرا می‌خواند. مثل همیشه ترانه‌ی “بذار بگم دیوونتم. آره دیوونتم من”.  چقدر هم خوب می‌خواند.

خودم را گربه شور می‌کنم و از دستشویی بیرون می‌آ‌یم. با نفرتی از آب، دارم سر حوض وضو می‌گیرم. کسی از اتاق بیرون می‌آید ولی از توی حیاط پیدا نیست. داد احمد بلند می‌شود و می‌گوید:«کی توی دمپایی‌ام تف کرده؟».

کسی چیزی نمی‌گوید. احمد عصبانی به حیاط می‌آید و بدون آن که چیزی بگوید از کنارم رد می‌شود.  به سمت اتاق خیز برمی‌دارم. پدر بخاری را یک متری  به سمت خودش کشانده است. یک دستش روی آیه‌ها می‌راند و دست دیگرش را بالای بخاری گرفته است تا گرم شود. زهرا هنوز توی ننویش خوابیده است. حالا بوی بلالیت و نیمرو کل خانه را گرفته است.

دالي بازي

تصور من از وبلاگ شخصي شبيه سنگ قبر آدم است. بعد از مرگ آدم تكليف وبلاگ آدم چه مي شود? آنهايي كه تو را مي شناختند و فهميده اند كه نفله شده اي. شايد دوباره سري بزنند و با كامنتي كه هيچوقت نمي خواني اش يادي از شما بكنند. چند روز اول و هفته هاي اول اين تنور بازديد آشنايان با وبلاگ شخصي ات گرم است و رفته رفته كم و كمتر مي شود. اتفاقي كه سنگ قبر آدم هم همين روال را تجربه خواهد كرد.

مدتي كه ننويسي انگشتها به خواب مي روند. و نوشتن سخت و سخت تر مي شود. ننوشتن صرفا به خاطر نبود موضوع نيست، گاهي حس نوشتن لاي روزها گم مي شود. و هر روز با آدم دالي بازي مي كند. اينكه روزي اين دالي بازي ها آدم را براي نوشتن تحريك كند شايد هفت هشت ماه بگذرد.


بازخوانی داستان پیرزن و گنجشک

داستان به گویش گراشی:

یک پیرزنی صُب وَگَّه، زِئرِ یک فَسیلی نو نَک شَکِه. یک دَلی چِل فسیلِ اُداسو. دَلِ شِ پیرزنِ گُت:«اَگَ ما یک پِِشِ فسیلی تِز بَر اُبیَم، تِه یک نونی مَتِش؟» پیرزنِ کبیل اُشکِه. دلِ یک پش فسیل شِسکد و اُشبِس بَر پیرزن. پیرزنِ هم یک نونی شِ دلِ دا.

دلِ نونِ اُشواسِ و چو رو صحراو. ئز دیر اُشدی یک گله‌بونی زئرِ یک کُناری اُدای ماس خَردای. دَلِ چو شِ‌پِش و اشگت:«اگه ما ایی نونِ شِ‌ته آتَم ته یک کئری مَتِش؟» گله‌بون اشگت:«باشد. کبیل اُمِن.»

دَلِ نونِ شِ گله‌بونِ دا و کئرِ اُشواسِ و ئز اَنکَ دیر وابی. ظهر رسی و یک شهری. چو یک خونه‌ای که عیش شُ‌اَکِه. اُشدی مهمونیا اُنتائن و گِشت بر خورش شونی. اُشگُت:«اَگه ما ایی کئرِ تُ آتَم، شما بِئی تو شِ ما اَتی؟». اول کبیل شُنکِه. بعد که شُدی آبروشو چدای کبیل شُکه. کئرِ اُشدا و بِئینه اُشواسه و چو چو تا یک مِردی شِتی وابی. مِردِ یک تمبکی اشبارسو و تمبک شَزَت. چو پِشِ مردِ اشگت:«اَگه ما ای بئنه شِ تِه آتَم، ته تمبکُت مَتِش؟». مِردِ خوشحال وابی و کبیل اُشکِه. دَلِ بئنه شِ مِردِ دا و تمبکِ اُشواسه وچو. غُرئب که بی، لئه بونِ بِرکَه شَه و تمبک اُشزَت و اُشخَد:«پِشِ مَ نونِ واپلی، نونِ مَ کئرِ واپلی، کئرِ مَ عاروس واپلی، عاروس مَ تمبک واپلی، تمبک و تمبک نَغاره، سَرِ کَچَلُم می‌خاره، تمبک و تمبک نَغاره، وای که شُدُم بیچاره».

داستان به فارسی:

پیرزنی صبح زود زیر نخلی نشسته بود و نان می‌پخت. روی نخل گنجشکی نشسته بود. گنجشک به پیرزن گفت:« اگر شاخه‌ای از این نخل به تو بدهم، تو نون به من می‌دهی؟». پیرزن قبول کرد. گنجشک شاخه‌ای از نخل چید و برای پیرزن انداخت. پیرزن هم نانی به گنجشک داد.

گنجشک نان را گرفت و پرواز کرد و رفت صحرا. از دور چوپانی را دید که زیر درخت کناری نشسته و داشت ماست می‌خورد. گنجشک رفت پیش چوپان و گفت:«اگر من این نون را به تو بدهم، تو یک بزغاله به من می‌دهی؟». چوپان گفت:« باشد. قبول دارم». گنجشک نان را به چوپان داد و بزغاله را گرفت و از آنجا دور شد.

سر ظهر گنجشک به شهری رسید. رفت توی خانه‌ای که جشن عروسی برپا بود. گنجشک دید مهمان‌ها همه آمده‌اند ولی گوشت برای طبخ خورش ندارند. رفت جلو و به صاحب مجلس گفت:«اگر من این بزغاله را به شما بدهم. شما عروس‌تان را به من می‌دهید؟». اول قبول نکرد. بعد که دید دارد آبرویش می‌رود، قبول کرد.

گنجشک بزغاله را داد و عروس مجلس را برداشت و رفت و رفت تا اینکه توی راه به  مردی رسید. مرد تمبکی زیر بغل گرفته و برای خودش تمبک می‌زد. گنجشک از صدای تمبک خوشش آمد. رفت پیش مرد و گفت:«اگر من این عروس را به تو بدهم، تو تمبک را به من می‌دهی؟». مرد خوشحال شد و تمبک را به گنجشک داد و دست عروس را گرفت و رفت.

غروب که شد، گنجشک روی بام برکه‌ای نشست و شروع کرد به تمبک زدن و آواز خواندن:«شاخه را با نون عوض کردم. نون را با بز عوض کردم. بز را به عروس و عروس را به تمبک عوض کردم. تمبک تمبک ناغاره. سر کچلم می‌خاره. تمبک تمبک ناغاره، وای که شدم بیچاره».

از دیدگاه ادبی:

این داستان یک فابِل است. در ادبیات تعلیمی فابل‌ها اهمیت ویژه‌ای دارند. چرا که در فابل‌ها پند و اندرزها به صورت رک و راست بیان نمی‌شود بلکه به صورت کنایه و استعاره بیان می شود. و از قدیم معتقد بودند که هر چه پند و اندرزها به صورت پنهان و با استفاده از کنایه و تمثیل و بخصوص از زبان حیوانات گفته شود، اثر بیشتری خواهد گذاشت.

در بیشتر داستان‌های عامیانه مضمونی حماسی، عاشقانه، موجودات خیالی و هراس‌انگیز دارد. اما داستان‌ پیرزن و گنجشک روایتی ساده و مضمون آن زندگی روزمره است. نه از جن و پری خبری است و نه از پهلوان و پادشاه و لیلی و مجنون. پرداختن به یک موضوع و ماجرا، از ویژگی‌های داستان‌های عامیانه است. در اینجا موضوع داد و ستد است که قصه را از اول تا آخر به پیش می‌برد.

کشمکش‌هایی که در این داستان اتفاق می‌افتد، عاطفی و ذهنی است، و کشمکش جسمانی دیده نمی‌شود. گره افکنی و گره‌گشایی به سرعت اتفاق می‌افتد و برخلاف داستان‌های امروزی در این داستان، اثری از ایجاز  نیست.

توجه نکردن به توصیف زمان و مکان که از مولفه‌های اغلب داستان‌های عامیانه است، در این داستان به خوبی نمایان است. همین مولفه کم توجهی به مکان باعث می‌شود، ماجراهای قصه‌ها به فراخور خصوصیات قوم و منطقه جغرافیایی محل سكونت تغییر داده شود، یعنی در قصه‌های مردم بندرنشین، دریا و سفردریایی و ماهیگیری و پری‌دریایی، عناصر اصلی قصه‌ها هستند. درحالی كه ماجراهای مردم کویر بیشتر حول و حوش مسایل زندگی کویری می‌گذرد. این داستان به شکل زیبایی عناصر داستان بومی شده است. که می‌توان به نخل و برکه اشاره کرد.

تکرار حوادث در داستان‌های عامیانه بسیار مرسوم است. قهرمان داستان بارها با حوادثی تکراری روبرو می‌شود. جملات با اندکی تغییر در موقعیت جدید تکرار می‌کند. تکرار جملات گرگ در داستان« بزبز قندی» که با هر بار مراجعه‌اش با بزغاله‌ها«منم منم مادرتون» را تکرار می کند. یا در داستان «عمو پینه‌دوز دُمم رو بدوز» که موش بارها جمله‌اش را در موقعیت مختلف مراجعه به پنبه‌زن، زمین، بز وخورشید تکرار می‌کند. در این داستان هم تکرار در موقعیت و حادثه، زیاد دیده می شود. گنجشک بارها معاوضه می کند و داستان به پیش می‌رود. ناگفته نماند در داستان‌های امروزی تکرار حوادث و جملات شخصیت‌ها به داستان لطمه می‌زند و برای داستان نقص و اشکال محسوب می‌شود.

از دیدگاه اجتماعی - تربیتی:

‌اگر چه داستان‌های عامیانه برای سرگرمی مردم و با زبان همان مردم و منعکس کننده باورها، تخیلات، فرهنگ و آداب و رسوم است. اما یکی از کارکرد اصلی داستان‌های عامیانه بیان نکات اخلاقی و تربیتی است.

در داستان گنجشک و پیرزن، داد و ستدی که در موقعیت‌های مختلف اتفاق می افتد چند نکته را می‌توان از این تکرار داد و ستد بازیافت:

1-همیشه برای گذران امور، مراوده و همزیستی لازمه زندگی است. انسانها همیشه به هم نیاز داشته‌اند و زندگی اجتماعی شرط بقای انسان‌ها بوده است. در این داستان که پیرزن برای پختن نان به هیزم نیاز دارد و از سویی دیگر گنجشک به غذا، پایه همزیستی شکل می‌گیرد و در موقعیت‌های دیگر تکرار می‌شود. چوپان برای خوردن ماست‌اش به نان و گنجشک در عوض آن بزغاله را طلب می‌کند.

2-آبروداری کردن جلو مهمان از ویژگی‌های انسان‌های مهمان‌نواز است. در اینجا آبروداری کردن صاحب مجلس و دادن عروس به گنجشک در قبال گرفتن بزغاله‌ای که می‌شود با آن خورشتی را آماده و آبروداری کرد به زیبایی با زبان طنز بیان شده است.

3-دست تقدیر و قضا و قدر که از آن به نصیب و تقدیر یاد می شود. عروس را به مرد تنهایی می‌رساند. عروس قرار بود که در شهر زن شخصی دیگری شود. ظاهرا همه چیز آماده بود. اما تقدیر چیز دیگری بود و عروس را به مرد دیگری رساند، که ظاهرا هیچگونه امکانی برای این به هم رسیدن وجود نداشت. اصولا ماجراهایی که در داستان‌های عامیانه اتفاق می‌افتند بر اساس اصل تقدیر است. در انبوهی از داستانهای کهن بی‌ارادگی و تن سپردن به تقدیر خط مشی داستان‌هاست. که در این داستان بخصوص در مورد یاد شده نمایان است.

4- اگر نان و بزغاله را نماینده غذا، عروس نماینده نیاز به ازدواج و تمبک را نماینده نیاز به تفریح بگیریم، نیاز‌ انسان به غذا، امنیت، ازدواج و تفریح در این داستان به شکل زیبایی مرحله به مرحله نشان داده شده است. مثلا نیاز به غذا که اولین و مهمترین نیاز بشر است در شروع و بقیه نیاز‌ها در مرتبه و مرحله دیگر(نظریه مزلّو).

5- از دید سمبولیک در داستان‌های عامیانه ایرانی، نان و بزغاله سمبل خیر و برکت، عروس سمبل زایش و بقا و تمبک سمبل شادی و نشاط است. در این داستان مراودات انجام شده همه بر پایه خیر و نیکی و شادی است. و اثری از بدی و شر دیده نمی‌شود. نماد از مفاهیم بسیار مهم در جامعه شناسی ارتباطات به حساب می‌آید. نمادها در روابط اجتماعی دو کارکرد مهم دارند. یکی از کارکردها می‌تواند وسیله‌ای برای انتقال پیام باشد که بوسیله‌ی آنها می‌توانیم حالات وافكار خود را بیان كنیم و با وجود آنها با دیگران به یك درك مشترك برسیم. و کارکرد دوم نماد، کارکرد مشارکتی است. یعنی نمادها متعلق به جامعه هستند وافراد خود را در وجود آنها شریك همدیگر احساس می‌كنند که از جمله این گونه نمادها می‌توان به پرچم كشور، سرود ملی و ادبیات  یک کشور نام برد. در آخر، نمادها انسان را قادر می‌سازند كه از طریق نام‌گذاری، طبقه‌بندی ویادآوری چیزهایی كه درجهان با آنها روبرو می‌شوند، با جهان مادی واجتماعی برخورد كنند.

از دیدگاه روانشناسی:

داستان‌های عامیانه را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. دسته اول داستان‌هایی که به جنگ‌ها و دلاوری‌های اسطوره‌ها می‌پردازد و حوادث داستان دارای پیچ و تاب‌ها و تراژدی‌های فراوانی است. و کشمکش‌ها بین خیر و شر اتفاق می‌افتند. این داستان‌ها معمولا بلند و طولانی است و می‌توان برای سرگرمی اوقاتی که اعضای خانواده دور هم جمع هستند مثل شب یلدا و یا کوتاه کردن شب‌های بلند زمستان مورد استفاده قرار گیرد. و دسته دوم داستان‌های عامیانه‌ای که غالبا کوتاه با مضمونی بسیار ساده و کشمکش‌های داستانی پیچیده‌ای ندارند. مضمون این داستان‌ها زندگی روزمره و روابط اجتماعی افراد را بیان می‌کند و به ندرت موجودات تخیلی مانند جن و پری در آن راه دارند. این داستان‌ها بیشر برای خواب کردن کودکان در هنگام شب که به اصطلاح«کائَت شَو» می گوییم، استفاده می‌شود. داستان پیرزن و گنجشک در این طبقه قرار دارد. این‌گونه داستان‌ها به خاطر نداشتن درگیری و کشمکش و ترس ناشی از آن برای روند جریان خواب کودکان مناسب‌تر است.

داد و ستد گنجشک با انسان فقط در دنیای تخیل می‌تواند جان بگیرد و نمود پیدا کند. ایجاد دنیای خیالی با گفتن قصه‌ها در ارتباط دادن بین آموخته‌های قبلی و موضوع‌های جدید به تعادل ذهن‌ کودک کمک می‌کند. این روند معمولا با تخیل کودک عجین می‌شود و او را یاری می‌کند که با منطق خود به کشف و شناخت دنیا اقدام کند و بر اساس چنین روندی است که کودکان از قصه‌های تخیلی لذت می‌برند و از آنها بهره‌برداری می‌کنند.

زخم شوگا(داستان)

جایی میان جنگلهای انبوه استوایی برنئو،  کلبه‌های محقر «دایاکی‌ها» زیر نور خورشید به زحمت خودش را به آسمان آبی نشان می‌داد. کسی از «دایاکی‌ها» ببری به بزرگی و تیزچنگی «شوگا» ندیده بود. حتی مادربزرگ برای شکار شوگا دعای مخصوص خوانده بود.

«ماندارو» با قامتی نه چندان بلند و هیکلی ورزیده و چابک، نیزه بلندش را برداشت و به سرعت در میان انبوه درختان ساج و صنوبر‌آبی ناپدید شد.

طوطی‌ها جنگل را روی سرشان گذاشته بودند. مثل زنان داغدار جیغ می‌زدند. لابلای این سروصدا گاه‌گاهی صدای منقارشاخی‌ها ریتم یکنواخت طوطی‌ها را به هم می‌زد.

صرف نظر از سروصدای طوطی‌ها و منقار شاخی‌ها، صدای دیگری از جنگل برنمی‌خاست. حتی میمون‌های دست بلند هم که همیشه‌ی خدا با هم کُری می‌خواندند و دندانهایشان را به رخ هم می‌کشیدند، خفه‌خون گرفته بودند.

سکوت معبد دلشوره‌آور بود. معبد در خواب نیمروزی می لولید. ظروف‌ نذری که بیشترشان از روغن نخل و برنج پر شده بود، روبروی «میلا» – خدای برکت- صف کشیده بود. مقابل «مالاستیا»-خدای بزرگ معبد -ایستاد. به چشم‌های «مالاستیا» خیره شد. قرمزتر از همیشه به نظر می‌رسید. باد نمناک مشرق سینه‌ی خدایان را قلقلک می‌داد. چند لحظه سکوت کرد. همین که باد از نفس افتاد، حس مطبوعی در جانش دوید. چشم‌هایش را بست و ورد «ملاقات» را با کوبیدن دستهایش خواند. ضرب‌آهنگ طبل گوشش را کر می‌کرد. همراه با صدای موهوم طبل رقص «کورو» را آغاز کرد. مثل پروانه از این سو به آن سوی معبد می‌چرخید. صدای به هم خوردن حلقه‌های گوشواره‌اش سکوت معبد را می‌شکست. دستهایش مثل مار، پیچ و تاب می‌داد. بدن لاغر اما عضلانی‌اش را آشکارا به خیرگی خدایان سپرده بود. و خدایان معبد گستاخانه ولی بی‌صدا تماشایش می‌کردند. اصلا نمی‌شد جای مشخصی را برایش تصور کرد. دست‌های نازک و پر از النگوی مسی‌اش  با سرعت و البته ماهرانه در هوا می‌چرخاند. انگار بر فضای هراس انگیز معبد نقاشی می‌کرد. وجودش را به بازی گرفته بود. ساعتی گذشت و خستگی ناپذیر بی آنکه نفسی چاق کند، می‌رقصید. غرق در خلصه‌ی جنون‌آمیز، دیگر به ضرب‌آهنگ موهوم طبل بزرگ هم کاری نداشت. حتی چند شهپری که از موهایش جداشده و کف معبد افتاده بود را حس نکرده بود. ‌لحظه‌ای چشم باز کرد. «شوگا» در حالی که از نیزه «ماندارو» زخمی شده بود به طرف «ماندارو» خیز برداشته بود. جای درنگ نبود و داشت دیر می‌شد. با چرخشی برق‌آسا پنجه در پنجه شوگا انداخت. کمتر از یک پلک زدن، به هم پیچیدند و روی خزه‌های جنگل غلطیدند.

طوطی‌ها هنوز از رو نرفته بودند. باد مشرق جانی دوباره گرفت و لای ظرف‌های نذری معبد پرسه می‌زد. دیگر پاهایش به اختیار نبود. همینطور در برابر «مالاستیا» می‌رقصید و تن به نسیم نمناک مشرق داده بود. عرق از سر و صورتش شره می‌کرد. نوک پا جستی ‌زد و دست‌های ماندارو را گرفت و انگشتانش را لای انگشتان ماندارو به هم قفل کرد. باید آنقدر می‌رقصید تا صدای چندش‌آور طوطی‌ها بند بیاید. تمام نیرویش را به معبد آورده بود. باید کاری می‌کرد تا در بیم و امید «ماندارو» سهیم می‌شد. مثل اژدهای هفت سر چرخ می‌زد.

دستهایش بازوی «شوگا» را پس زد ماندارو گردن ببر را گرفت و هر دو با نعره‌ی غرورانگیزی شوگا را مثل کنده‌ی درخت بر زمین کوبیدند. ببر شکار شده بود. «مالاستیا» را صدا می‌زدند و در جشن شکار فرا می‌خواندند:«ای مالاستیا. چشم‌هایت را به خاموشی خشم جنگل دعوت کرده‌ام.»

 صدای غرانش معبد را لرزاند. چرخش دستهایش خمره روغن معبد را واژگون کرده بود. مالاستیا به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. دستهای چرب و روغنی‌اش زیر نور خورشید برق می‌زد. مادربزرگ گفته بود، اگر مرد به شکار رفت نباید زن به روغن دست بزند، اگر چنین شود دست شکارگر چرب می‌شود و شکار از دستش می‌لغزد و مغلوب شکار می‌شود.

دیگر خبری از نسیم نمناک مشرق نبود. خورشید لای شاخه‌های صنوبرهای‌آبی گم و گور می‌شد. ترس وجودش را چنگ انداخته بود. تنش سرد می‌شد. نعره‌ای در گلویش جان می‌گرفت ولی رمقی برای پس انداختنش نبود. ماندارو هنوز نیامده بود. طوطی‌ها جیغ می‌زدند و روغن از دستهایش شره می‌کرد.

درست روبروی مالاستیا به زمین افتاد. خون و روغن‌های نذری، کف معبد را فرش کرده بود.

ساعتی به غروب مانده، سکوت بر دره سایه انداخته بود. ماندارو گلوی شوگا را گرفته بود و کشان کشان و سرشار از غرور به خانه می‌آمد. ماندارو نرسیده به کلبه داد زد:«آپیدا کجایی؟… کمک کن ببین چه شکار کرده ام؟ بیا خشم جنگل را برای مالاستیا ببریم.»