شعر گراشی1

 دلسنگ

دلِ یارُم چُونه سنگ و سُکاتِن

دلُش سَنگِن وَلِ خُوش چون نَباتِن

سُراخُم ناگره کُربونِ یادُش

غم و غصه اَش تِکِ دِل سَرکلاتِن

گراش- فروردین ۷۵

 

 

تا ته اُنتش

شَوُم چون رِئز وابی تا ته اُنتِش

چراغم لِئز وابی تا ته اُنتِش

تِکِ غربت مَبافی جُومَه غَم

تمومش دِئز وابی تا ته اُنتِش

گراش - مرداد۷۷

 

 

فَسیل شانس

عزیزم بی ته ایی دنیا کفَسِّن

پَلِ مرغ دلم با غم شُبَسِّن

زِ دَسِّ سُومِ سَردِ رئزگارُم

فَسیلِ شانسُم انگاری آوَسِّن

گراش- اردیبهشت ۷۹

در غرب خبری نیست

فکرش که می کنم٬ خنده ام می گیرد که اون سالها کتاب در غرب خبری نیست بین کتابهای کتابخونه مسجد چکار می کرد. سوم راهنمایی بودم و با حسین و داریوش و حسن مثلا برای درس به کتابخونه می رفتیم. (سالهای ۶۷ یا ۶۸).

در غرب خبری نیست٬ رمانی است که داستان چند سرباز آلمانی در جنگ جهانی اول است که اریش ماریا رمارک آلمانی با ذهنیت ضد جنگ نوشته. برای منی که دوازده سیزده سال ام بود روانی و سادگی قلم نویسنده باعث شده بود از همون اول مجذوب رمان بشم. به غیر از روانی و سادگی٬ حالت کمدی که در نوشته ها وجود داشت و همچنین گفتن وقایعی س ک س ی از زبان چند سربازآلمانی که در فصلهای پنجم و ششم جذاب تر شده بود.(این را تصور کنید که ما اون زمان فقط دو شبکه تلویزیونی داشتیم که بیشتر یا کارتون می دیدیم یا اطلاعیه از جبهه با اون آژیر و مارش٬ و اون زمان جنسی ترین مطالب رو فقط می تونستی از تو توضیح المسائل بخونی).

دست به دست شدن کتاب بین بچه ها هم جالب بود و به غیر از من و داریوش که کل رمان رو خوندیم بقیه بچه ها از همون اول فقط فصل پنجم و ششم رو چندبار  خوندن! خیلی هم منفی فکر نکنید٬ همون وقتها منتهی الامال و داستانهای خوب برای بچه های خوب و دهها کتاب مثبت دیگه رو هم می خوندیم. بگذریم...

در غرب خبری نیست یک ادبیات ضد جنگ بود که برای اون سالها که مساجد برای نیروگیری دست به هر کاری می زدند و جوونها را با نوحه های ای لشکر حسینی و یا یک یا حسین دیگر آهنگران تهییج می شدند و به جبهه می رفتند در تعارض بود. من فکر می کنم کسی که اون کتاب رو برای کتابخونه مسجد خریده بود فقط گول عنوانش را خورده بود٬ غافل از اینکه در غرب خبری نیست٬  منظور در جبهه غرب خبری نیست که اون چند سرباز آلمانی اونجا مشغول بودن و نه غرب به معنای فرنگ!

ناگفته نماند که فیلم های آلمان پارتیزان که جمعه ها( به صورت سیاه و سفید) پخش می شد مزید بر علت شده بود که کتاب رو بهتر تصور کنم!

 

نکات اخلاقی!

۱- کتابخانه جای درس خواندن نیست.

۲- رمانهای آلمانی بودار هستند. هنگام مطالعه بینی خود را بگیرید.

۳- روی رمانهای آلمانی حتما قید شود دور از دسترس اطفال نگهداری شود.

۴- در غرب خبری نیست٬ واقعا خبری نیست٬ مشکوک نشوید.

۵- هرگاه کتابی را دیدید که دست به دست می شود٬ فی الفور فصل های پنجم و ششم آن را بازبینی کنید و حتی المقدور فصلهای مزبور را منگنه کنید.

ای گراش ای شهر آب انبارها

          

  

   ای گراش ای شهر آب انبارها                    ای سرای وقف نیکوکارها

خاک تو گنجینه عشق است و بس             ذره ای از خاک تو ندهم به کس

خانه هایت محرم اسرار دل                        کوچه هایت سنگفرش کاهگل

کوچه هایت بزم بازی های شاد                  لطف یزدان شامل حال تو باد

ای گراش ای ترجمان زندگی                      ای دیار گرم غرق تشنگی

نخل هایت چتر سبز کوشش اند                 داستان جنگ دهر و رویش اند

نخل هایت سایبان رهگذر                         بس رطب هایت چه شیرین چون شکر

ای دیار عاشقان اهل بیت                         سرزمین مشفقان اهل بیت

ای دیار دوستداران حسین                        در رثایش می شوی در شور و شین

چهره ات در روز عاشورا غمین                   در عزای سرور و سالار دین

ای گراش ای سرزمین با ثبات                   ای که تنها همدمت کوه کلات

با کلات و خاطرات خون و جنگ                  همصدا با مردمان تیز چنگ

با کلات و یادمانش همدمی                      در بهاران سبز و شاد و خرمی

دشتهایت سفره سبز خداست                 مزرع ریحانه های با صفاست

برکه هایت چشمه های سلسبیل            مشرب انسان و حیوان و نخیل

برکه هایت بوی باران می دهند                بوی سرمست بهاران می دهند

ای گراش ای تار و پود جان من                 گلبن عشقی تویی بستان من

از خلوص مردمانت شهره ای                   از جمال نوربارت زهره ای

مردمانت خاکی و مهمان نواز                   در صداقت در سخاوت سرفراز

هر چه از وصفت بگویم باز کم                  هر چه در عشقت بمویم باز کم

ای که عشقت مایه ایمان من                  ای که نامت مفخر ایران من

شهر ما را ای خداوند بشر                      در امانش دار از هر کید و شر

 

آذر ۷۷ -گراش

عکس سمت راست؟

عکس سمت چپ از عکاس جوان و خوش ذوق٬ محمد امین نوبهار

لورنسات شهری به شکل قارچ(طنز)

لورنسات از اقوام مختلفی تشکیل شده بود. یکی از بارزترین خصوصیات مردم لورنسات استقلال طلبی و آزادیخواهی بود که مثل پرسپولیسی های دوآتشه٬ استقلال طلبی توی خونشون بود!٬ این حس اونقدر براشون مهم بود که ضرب المثلی نبود که در آن کلمه آزادیخواهی یا استقلال طلبی در اون بکار نرفته بود و حتی این استقلال طلبی بر روی گاو ها و گوسفندان و تراکتور و مزرعه و خونه و خلاصه تمام مال و منال و بچه هایشان تاثیر گذاشته بود. هر قوم به دلیل این حس مشترک از لورنسات مستقل شد و لورنسات تجزیه می شد.البته کاریش نمی شد کرد. بعد از مدت کوتاهی شهر های لورنسات هر کدام به نشانه استقلال خود٬ پرچمی برای خودشان دست و پا کردند و برافراشتند. بعد از جدایی شهرها و اعلام موجودیت به عنوان یک کشور مستقل٬ باز هم قضیه به اینجا ختم پیدا نکرد و این حس استقلال طلبی باعث شد که مردم هر محله به این نتیجه برسن که از نظر مسایل ژئوپولیتیکی با همدیگر تفاوت دارن و جمع شدنشون باهم٬ سازگار با مسایل اقتصادی و اجتماعی شون نیست و باید حسابشون از همدیگر جدا شود و مستقل از یکدیگر٬ هر محله یک کشور جدید تشکیل بدن. متفقا تصورشون این بود که جمع شدنشون باهم باعث از بین رفتن استقلالشون می شه.

و این موضوع آنقدر ادامه پیدا می کند که در نهایت هر خونه یک کشور جدید تشکیل میدهد و اعضای خونه سر اینکه کدوم اتاق پایتخت باشه بحث شون میشه و در نهایت هر کدوم از اعضای خونه٬ اتاقش رو به عنوان یه کشور جدید٬ اعلام موجودیت می کنه و باز هم قضیه داغ و داغ تر میشه. همینطور که قبلا هم گفتم استقلال طلبی به غیر از مردم به اموالشون هم سرایت کرده بود. و بین موزاییک ها هم سر مرکزیت دعوا شد و بلاخره هر موزاییک استقلال خودش را اعلام کرد و به همین منوال کار ادامه پیدا کرد تا به اتم ها رسید و وقتی قرار شد اجزای هر اتم اعلام موجودیت کند و تجزیه شود.

اتم اولی تجزیه شد مردم لورنسات به انرژی اتمی دست یافتند. ولی چیزی از سرزمین و مردم خونگرم لورنسات باقی نماند و به صورت قارچی به هوا رفتند...!!

ته نوشت

۱- این داستان به شهرستان شدن گراش ربط ندهید و گرنه با من طرفید.

۲- جهانی فکر کنید و گرنه با آژانس انرژی هسته ای طرف می شوید.

۳- اگر اتاق خواب را پایتخت قرار داده بودند لورنسات هنوز مثل بقیه شهرها نمود بود و نه وانمود!

در سوگ پیغمبر

امشب غمی جانسوز دنیا را گرفته             گرد یتیمی روی زهرا را گرفته

امشب ز هجر مصطفی جبریل نالان            سوز غمش هر پیر و برنا را گرفته

زهرای اطهر از فراق روی بابا                     اشکش سرازیر است و صحرا را گرفته

عرش خداوندی تکان و لرزه افتاد                غم عالم ادنی و اعلی را گرفته

سلمان و مقداد و ابوذر ناشکیبا                  چشمان اشک آلود مولا را گرفته

از داغ هجران محمد فخر عالم                    گرداب محنت آل طه را گرفته

از شهر یثرب موج ماتم می خروشد            تنها نه از یثرب که دریا را گرفته

 

تابستان ۷۸ - گراش

 

رابطه متقارن

مارگارت اعتقاد داشت که آزادی٬ امنیت را بیشتر می کند و به خاطر همین هر روز با ماشین شخصی اش مسیر سیصد متری محل کارش را تنهایی طی می کرد. هیچوقت به عابرانی که برایش دست تکان می دادند توجهی نمی کرد. بی اعتنا رد می شد و به اخبار ساعت ۸ صبح گوش می داد.

آلفرد که تازه با سوزان آشنا شده بود٬ در بحث های دوستانه از نظریه آزادی٬ امنیت را می کاهد٬ به شدت طرفداری می کرد. او  هیچوقت نبود که برای رفتن به محل کارش از کوچه های تنگ و تاریک عبور کند. از پیاده رو خیابان اصلی با دیگر دوستان به محل کارش می رفت و فقط بعضی شبها که با سوزان همراه می شد به درخواست سوزان از کوچه پس کوچه های میانبر عبور می کرد٬ تا سوزان از او دلخور نشود.

هر روز به این شکل می گذشت تا اینکه در یک روز شلوغ مارگارت وسط ترافیک ماشینش ریپ زد و خاموش شد. او مجبور شد تا از عابران برای هل دادن کمک بخواهد. وقتی عابران به او کمک کردند کلی خوشحال شد و از عابران تشکر کرد و از خودش خجالت می کشید. تصمیم گرفت دیدگاهش را برای همیشه کنار بگذارد. به اداره رسید٬ دست توی جیبش کرد و متوجه شد کیف پولی اش را کش رفته اند!

آلفرد هم به خاطر مسایلی پشت پرده خودکشی کرد و مجال نشد فکر کند آیا آزادی با امنیت در تعارض است یا نه؟! 

گراش و اوز (دیروز و فردا)

 نمی دانم این پست را چگونه شروع کنم ولی فکر می کنم اگر با آیه ای از قران شروع کنم بهتر باشد...

انا خلقناکم من ذکر وانثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا... (سوره حجرات).

این آیه نشانگر این است که همه انسانها فرزندان یک پدر و مادر هستند(آدم و حوا) و بواسطه زیاد شدن جمعیت به قبایل و طوایف مختلف تبدیل شدند و هر کدام به تیره و نژادهای مختلف در گوشه و کنار دنیا به زندگی پرداختند....

شهرهای ایران هم مانند بسیاری از نقاط دنیا عامل شکل گیری مختص خودش را داشته٬ کما اینکه شهرهای بندری٬ دریا و شهرهای شمالی خوش آب و هوایی و مناسب کشت و کار بودن و به نظر می رسد برخی شهرها هم مانند گراش و اوز و به طور کلی شهرهای جنوبی استان فارس کاروانها عامل بوجود آمدنشان بوده است. گراش از جمله شهرهایی است که چون در مسیر کاروانهای متعدد بوده برخی کاروانها در همین جا ساکن شده اند و با مردمی که از قدیم در این مکان زندگی می کردند اختلاط کرده و به زندگی ادامه داده اند کما اینکه مشهور است دودمان بسیاری از گراشی ها به نیشابور و سبزوار و یزد و غیره می رسد و البته اوز هم در این زمینه وضعی مشابه گراش دارد و دودمان اوزی ها به شهرها و مکانهای مختلفی مانندداراب و بیضا و نی ریز و خنج و فیشور و همچنین از بنادر  و دیگر نقاط به اوز کوچ کرده و ساکن شده اند. و جالب اینجاست که افرادی که به گراش کوچ کرده اند همگی شیعه مذهب و افرادی که به اوز نقل مکان کرده اند همگی اهل تسنن و شافعی مذهب بوده اند.

در گذر زمان گراش و اوز با وجود اینکه از نظر مذهب متفاوت بوده اند ولی روابط برادری و همزیستی مسالمت آمیزی داشته که تاریخ گواه آن است کما اینکه نقل شده است که در حمکرانی فتحعلی خان گراشی (بیگلر بیگی لارستان) که در قلعه گراش حکمرانی می کرد دستور داده بود که هیچ کسی حق تعارض به مردم اوز و دیگر مردمان اهل تسنن در منطقه را ندارد. و اگر کسی زبان بد گویی و ناسزا و هتک حرمتی نسبت به اهل تسنن روا می کرد فورا تنبیه می شد و خودش(فتحعلی خان گراشی) هیچگاه بحث و مجادله مذهبی نمی کرد...

با توجه به ویژگی های مشترکی که برای هر گروه قومی ذکر می شود(ویژگی هایی نظیر دین و مذهب٬ زبان و ملیت) گراش و اوز در اکثر ویژگیها مشترک هستند. و تفاوت در مذهب نیز نتوانسته پیوند بین آنها را سست و بی اثر کند. کما اینکه گفتم تاریخ گواه این مساله است. و وقتی که به ویژگی های فرهنگی این دو شهر نگاه می کنیم٬ در بسیاری جهات مشترکات فراوانی به چشم می خورد. و همین ویژگی مشترک در فرهنگ و بسیاری از آداب و رسوم٬ گروه قومی گراش و اوز را ملموس تر می کند.

یک باور کلی وجود دارد که در گروه های قومی افراد در درون گروه به گروه مسلط و گروه اقلیت تقسیم می شوند و در بسیاری مواقع اعضای گروه مسلط در جامعه احساس می کنند که گروه اقلیت امتیاز اقتصادی و اقتدارشان را در معرض تهدید قرار می دهد و بلعکس٬ گروه اقلیت احساس می کند که موانعی بر سر راهشان گذاشته می شود تا نتوانند پایگاه اجتماعی خود را بالا ببرند. و ممکن است تنفر بین این گروه قومی پیش بیاید. و به رقابت بپردازند. حال در اینجا چه گراش را گروه اقلیت بنامیم یا اوز. در هر صورت این تصور ممکن است پیش بیاید٬ اما:

با درایت و پرهیز از مجادلات مذهبی٬ احترام متقابل٬ و مشارکت دادن تمامی اعضا در فرایند همزیستی و پخش شدن امتیازات در بین تمامی اعضای گروه (اعم از اقلیت و مسلط) وبا داشتن راهکارهایی دیگر نظیر چند گرایی فرهنگی(افراد مختلف در کنار هم رندگی می کنند و در حالی که هر قوم رسوم خود را حفظ می کند٬ شیوه زندگی اقوام دیگر را می پذیرد)میتوان به این مهم دست یافت.

و چیزی که ممکن است وضعیت را به خطر اندازد خود برتر بینی ها٬ تعصبات بی مورد و باور خود شیفتگی هاست٬ که آفت صلح و صفای بین اعضای گروه های قومی است.

در این شرایط حساس انتظار می رود گراش و اوز و دیگر توابع با در نظر داشتن موارد بالا نوید بخش یک گروه قومی نمونه باشند.

کاریکاتور4

 

تکنیک:مداد

تاریخ: همین امروز!

 

تعامل

وقتی وبلاگ برخی از دوستان لاری را خواندم شگفت زده شدم که ارتقا گراش به منزله پس رفت لار تلقی می کنند!(بگذریم از فحش ها و تهمتهایی که در کامنتها نوشته بودند اعم از برخی گراشی ها و لاری ها)

به نظر من پستهای نوشته شده در اغلب وبلاگها در چند روز اخیر رنگ و بوی خصومت و عقده هایی می داد که به قول فروید در فرامن افراد نهفته است و با این ارتقا گراش٬ گویی روانکاوی آمده و عقده های پنهان شده در روان برخی دوستان برملا کرده است!

اریک فروم می گوید:"قوم پرستی و ملیت پرستی شکلی از زنای با محارم است". این گرایش وجود دارد که برخی افراد به محدود کردن به قوم و منطقه جغرافیایی خاصی مثلا یک شهر یا روستا و حتی محله٬ ما را از تفکرات منطقی و اوج دهنده دور می کند. چرا که تصویری باثبات و با معنی از جهانی که در آن هستیم نمایان نمی سازد و سرانجام تخم کینه و حسد را بیشتر منتشر می کند و این به صلاح هیچ جامعه ایی نیست. ارتقا گراش یک تقسیم بندی کشوری از نظر سیاسی است و نه تقسیم بندی فرهنگی و اقتصادی که گراش و لار را از هم دور کند. بین لار و گراش مشترکاتی هست که با این وجوه مشترک فرهنگی و جغرافیایی باعث پیشرفت هر دو شهرستان خواهد شد. و اگر قرار باشد سلطه جویی و برتری طلبی و خودشیفتگی ها پر رنگ تر شود. هیچ مشکلی حل نخواهد شد. باید ریشه جدایی طلبی بخشهای مختلف لارستان کهن را جستجو کرد . با اندکی تامل می شود در سیاست بد مدیران و افرادی در مرکز شهرستان در خیل سالهای گذشته و تبعیض هایی که نسبت به شهر ها و روستاهایی اطراف دانست که نه تنها باعث دلگرم شدن و اتحاد نشد بلکه فاصله ها دور و دورتر شد و در نهایت اکنون لارستان جز محدوده ای کوچک باقی نمانده است.  

اگر بعضی ها داعیه استان شدن لارستان را با همان سیاست سنوات قبل( تنگ نظری و سلطه جویی) دنبال می کنند.نه تنها مشکلات منطقه حل نمی شود بلکه بر مشکلات افزوده می شود. در شرایط کنونی باید باوری بوجود بیاید که خودشیفتگی ها کنار برود و برای تحقق خواسته ها با رابطه ای تازه و عقلانی که بر مبنای غمخواری و احترام و شناخت صحیح از ظرفیتها و پتانسیل شهر های همجوار و بدور از احساسات و نیازهای فقط خوددیدن٬ باشد. اینکه از ارتقا گراش ناراحت و عصبانی شدن هیچ چیزی به جز تنگ نظری و سلطه جویی٬ اثبات نمی کند.

و نکته دیگر اینکه لار باید تجربه دیگران را هم مطالعه کند که مثلا از درگیری های تیرماه گراش چه عاید گراش شد؟ یا درگیری در لامرد(جریان ساخت پالایشگاه بین مهر و لامرد). اکنون زمان حفظ ارامش و تعامل بیشتر با شهرستانهای همجوار است تا شاید شرایط و ظرفیتهایی فراهم شود که پیشرفتهای اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی بیشتری اتفاق بیافتد.

خداحافظی

خدا حافظ...

توضیح (جاده)

تنها هستی و سوار اتومبیلت در جاده ای خلوت٬ برای اینکه بیدار بمانی و حوصله ات سر نرود موسیقی زیبای سریال "کیف انگلیسی" [از کارهای فرهاد فخرالدینی] گوش می کنی جاده در دور دستها به هم می رسند و چشمهایت را به آن نقطه دوخته ای...

با سرعت می رانی و حواست به پیچ و خم جاده است. انگار جاده به تو دستور می دهد از این پیچ باید بگذری و حالا باید فرمان را راست کنی و چند دقیقه بعد به سمت چپ گردش کنی و سپس راست. دستورات جاده را انجام ندهی از جاده بیرون می روی و تنبیه تو شاید مرگ باشد آن هم برای اولین و آخرین بار...!

در حال راندنی و از آیینه جلو٬ پشت سرت را نگاه می کنی ولی چیزی ذهنت را وادار می کند که اعتراف کنی که مسیر را اشتباه آمده ای ولی باز با خود می گویی نه درست آمده ام و مسیر را ادامه می دهی و می روی...

این پست را به این خاطر نوشتم که بسیاری از دوستان در کامنتهای عمومی و خصوصی شان در پست قبلی٬ ابراز کرده بودند که چیزی از آن نفهمیده اند به این خاطر در ابتدا مقصود خود در لایه اولیه شعر جاده را نوشتم. در لایه بعد فرض کنید که این جاده مسیر زندگی است. ( هر چند با معنی کردن اشعار امروزی و ترجمه کردن اشعار به زبانهای دیگر مخالفم چون حال و هوا و هدف شعر تغییر می کند)

با شعر های سپید و مدرن و پست مدرن و این نوع اشعار امروزی میانه چندانی ندارم. شعر جاده را بی خودی گفتم شاید برای تجربه کردن! آرتور رمبو می گوید:"شاعر هنگامی بینا می شود که حواس خود را به طرزی منطقی اما بی حد و حصر مختل کند . او باید طعم همه نوع عشق و رنج و جنون را بچشد".  فکر می کنم شعر جاده٬ یک شعر منثور باشد. و شعر منثور با نثری که به شکل خط به خط نوشته شده باشد متفاوت است٬ زیرا در شعر منثور مولفه های یک شعر را دارد ولی منظوم نیست... 

جاده

کیف انگلیسی گوش می کنی

 و تو مجبوری به یک نقطه فکر کنی

 و باز مجبوری تمام حرفهایش را گوش کنی

 دست از پا خطا کنی تنبیه می شوی

شاید برای آخرین بار

...

به عقب بر می گردی

صورتش را از تو برمی گرداند

قسم می خوری که اشتباه گرفته ای

قبول نمی کند

می گیری و میروی...