تنها هستی و سوار اتومبیلت در جاده ای خلوت٬ برای اینکه بیدار بمانی و حوصله ات سر نرود موسیقی زیبای سریال "کیف انگلیسی" [از کارهای فرهاد فخرالدینی] گوش می کنی جاده در دور دستها به هم می رسند و چشمهایت را به آن نقطه دوخته ای...

با سرعت می رانی و حواست به پیچ و خم جاده است. انگار جاده به تو دستور می دهد از این پیچ باید بگذری و حالا باید فرمان را راست کنی و چند دقیقه بعد به سمت چپ گردش کنی و سپس راست. دستورات جاده را انجام ندهی از جاده بیرون می روی و تنبیه تو شاید مرگ باشد آن هم برای اولین و آخرین بار...!

در حال راندنی و از آیینه جلو٬ پشت سرت را نگاه می کنی ولی چیزی ذهنت را وادار می کند که اعتراف کنی که مسیر را اشتباه آمده ای ولی باز با خود می گویی نه درست آمده ام و مسیر را ادامه می دهی و می روی...

این پست را به این خاطر نوشتم که بسیاری از دوستان در کامنتهای عمومی و خصوصی شان در پست قبلی٬ ابراز کرده بودند که چیزی از آن نفهمیده اند به این خاطر در ابتدا مقصود خود در لایه اولیه شعر جاده را نوشتم. در لایه بعد فرض کنید که این جاده مسیر زندگی است. ( هر چند با معنی کردن اشعار امروزی و ترجمه کردن اشعار به زبانهای دیگر مخالفم چون حال و هوا و هدف شعر تغییر می کند)

با شعر های سپید و مدرن و پست مدرن و این نوع اشعار امروزی میانه چندانی ندارم. شعر جاده را بی خودی گفتم شاید برای تجربه کردن! آرتور رمبو می گوید:"شاعر هنگامی بینا می شود که حواس خود را به طرزی منطقی اما بی حد و حصر مختل کند . او باید طعم همه نوع عشق و رنج و جنون را بچشد".  فکر می کنم شعر جاده٬ یک شعر منثور باشد. و شعر منثور با نثری که به شکل خط به خط نوشته شده باشد متفاوت است٬ زیرا در شعر منثور مولفه های یک شعر را دارد ولی منظوم نیست...