زخم شوگا(داستان)
جایی میان جنگلهای انبوه استوایی برنئو، کلبههای محقر «دایاکیها» زیر نور خورشید به زحمت خودش را به آسمان آبی نشان میداد. کسی از «دایاکیها» ببری به بزرگی و تیزچنگی «شوگا» ندیده بود. حتی مادربزرگ برای شکار شوگا دعای مخصوص خوانده بود.
«ماندارو» با قامتی نه چندان بلند و هیکلی ورزیده و چابک، نیزه بلندش را برداشت و به سرعت در میان انبوه درختان ساج و صنوبرآبی ناپدید شد.
طوطیها جنگل را روی سرشان گذاشته بودند. مثل زنان داغدار جیغ میزدند. لابلای این سروصدا گاهگاهی صدای منقارشاخیها ریتم یکنواخت طوطیها را به هم میزد.
صرف نظر از سروصدای طوطیها و منقار شاخیها، صدای دیگری از جنگل برنمیخاست. حتی میمونهای دست بلند هم که همیشهی خدا با هم کُری میخواندند و دندانهایشان را به رخ هم میکشیدند، خفهخون گرفته بودند.
سکوت معبد دلشورهآور بود. معبد در خواب نیمروزی می لولید. ظروف نذری که بیشترشان از روغن نخل و برنج پر شده بود، روبروی «میلا» – خدای برکت- صف کشیده بود. مقابل «مالاستیا»-خدای بزرگ معبد -ایستاد. به چشمهای «مالاستیا» خیره شد. قرمزتر از همیشه به نظر میرسید. باد نمناک مشرق سینهی خدایان را قلقلک میداد. چند لحظه سکوت کرد. همین که باد از نفس افتاد، حس مطبوعی در جانش دوید. چشمهایش را بست و ورد «ملاقات» را با کوبیدن دستهایش خواند. ضربآهنگ طبل گوشش را کر میکرد. همراه با صدای موهوم طبل رقص «کورو» را آغاز کرد. مثل پروانه از این سو به آن سوی معبد میچرخید. صدای به هم خوردن حلقههای گوشوارهاش سکوت معبد را میشکست. دستهایش مثل مار، پیچ و تاب میداد. بدن لاغر اما عضلانیاش را آشکارا به خیرگی خدایان سپرده بود. و خدایان معبد گستاخانه ولی بیصدا تماشایش میکردند. اصلا نمیشد جای مشخصی را برایش تصور کرد. دستهای نازک و پر از النگوی مسیاش با سرعت و البته ماهرانه در هوا میچرخاند. انگار بر فضای هراس انگیز معبد نقاشی میکرد. وجودش را به بازی گرفته بود. ساعتی گذشت و خستگی ناپذیر بی آنکه نفسی چاق کند، میرقصید. غرق در خلصهی جنونآمیز، دیگر به ضربآهنگ موهوم طبل بزرگ هم کاری نداشت. حتی چند شهپری که از موهایش جداشده و کف معبد افتاده بود را حس نکرده بود. لحظهای چشم باز کرد. «شوگا» در حالی که از نیزه «ماندارو» زخمی شده بود به طرف «ماندارو» خیز برداشته بود. جای درنگ نبود و داشت دیر میشد. با چرخشی برقآسا پنجه در پنجه شوگا انداخت. کمتر از یک پلک زدن، به هم پیچیدند و روی خزههای جنگل غلطیدند.
طوطیها هنوز از رو نرفته بودند. باد مشرق جانی دوباره گرفت و لای ظرفهای نذری معبد پرسه میزد. دیگر پاهایش به اختیار نبود. همینطور در برابر «مالاستیا» میرقصید و تن به نسیم نمناک مشرق داده بود. عرق از سر و صورتش شره میکرد. نوک پا جستی زد و دستهای ماندارو را گرفت و انگشتانش را لای انگشتان ماندارو به هم قفل کرد. باید آنقدر میرقصید تا صدای چندشآور طوطیها بند بیاید. تمام نیرویش را به معبد آورده بود. باید کاری میکرد تا در بیم و امید «ماندارو» سهیم میشد. مثل اژدهای هفت سر چرخ میزد.
دستهایش بازوی «شوگا» را پس زد ماندارو گردن ببر را گرفت و هر دو با نعرهی غرورانگیزی شوگا را مثل کندهی درخت بر زمین کوبیدند. ببر شکار شده بود. «مالاستیا» را صدا میزدند و در جشن شکار فرا میخواندند:«ای مالاستیا. چشمهایت را به خاموشی خشم جنگل دعوت کردهام.»
صدای غرانش معبد را لرزاند. چرخش دستهایش خمره روغن معبد را واژگون کرده بود. مالاستیا به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. دستهای چرب و روغنیاش زیر نور خورشید برق میزد. مادربزرگ گفته بود، اگر مرد به شکار رفت نباید زن به روغن دست بزند، اگر چنین شود دست شکارگر چرب میشود و شکار از دستش میلغزد و مغلوب شکار میشود.
دیگر خبری از نسیم نمناک مشرق نبود. خورشید لای شاخههای صنوبرهایآبی گم و گور میشد. ترس وجودش را چنگ انداخته بود. تنش سرد میشد. نعرهای در گلویش جان میگرفت ولی رمقی برای پس انداختنش نبود. ماندارو هنوز نیامده بود. طوطیها جیغ میزدند و روغن از دستهایش شره میکرد.
درست روبروی مالاستیا به زمین افتاد. خون و روغنهای نذری، کف معبد را فرش کرده بود.
ساعتی به غروب مانده، سکوت بر دره سایه انداخته بود. ماندارو گلوی شوگا را گرفته بود و کشان کشان و سرشار از غرور به خانه میآمد. ماندارو نرسیده به کلبه داد زد:«آپیدا کجایی؟… کمک کن ببین چه شکار کرده ام؟ بیا خشم جنگل را برای مالاستیا ببریم.»
فعلا چیزی ندارم که بنویسم