خیلی آرام سرم را از زیر پتو بیرون می‌کشم. نور مهتابی چشم‌هایم را می‌زند. هنوز نمی‌دانم کسی مرا بیدار کرده یا خودم بیدار شده‌ام. احتمال می‌دهم پدر صدایم زده باشد تا شاید برای نماز بلند شوم. چشم‌هایم را نیم‌باز گذاشته‌ام. پدر چهارزانو نشسته و با صدای نسبتا بلند و با آهنگی مخصوص قران می‌خواند. مثل همیشه چند آیه که می‌خواند خلطی بالا می‌آورد و تف می‌کند. تفش را پرت می‌کند سوی بیرون اتاق. درست جایی که دمپایی‌های ریز و درشت پخش افتاده‌اند. صدایش را صاف می‌کند و قرآنش را ادامه می‌دهد. گرمای دلچسب پتو نمی‌گذارد از لحاف دل بکنم. ولی می‌دانم که دیریا زود پدر غر ولندش بالا می‌رود. خودم را به خواب می‌زنم تا شاید چند دقیقه چرتم بگیرد. در باز می‌شود. مادر  با گالن نفتی کنار بخاری علاالدین می‌نشیند. همین‌طور که در مخزن بخاری را می‌چرخاند چیزی از پدر می پرسد. در حد دو سه کلمه. متوجه نمی‌شوم. ولی گوشم را تیز کرده‌ام. شاید دوباره بپرسد. ولی نمی‌پرسد. پدر لحظه‌ای مکث می‌کند می‌گوید:«چی؟». ولی مادر گالن نفتی را با احتیاط کج‌تر می‌کند تا نفت بیشتری بریزد. ساکت است و چیزی نمی‌گوید. احتمالا این‌بار مادر متوجه سوال پدر نشده است. سرم را زیر پتو می‌کنم و آخرین مزه‌های پتو را جستجو می‌کنم.

بوی نفت اتاق را برداشته است. پدر همین‌طور قرانش را می‌خواند و گاهی لابلای آیه‌ها، من و احمد را برای نماز خطاب می‌کند. با حرکتی از جایم بلند می‌شوم. هنوز احمد و زهرا خوابیده‌اند. پاچه‌ی زیرشلواری‌ام را مرتب می‌کنم. و همینطور که از بالای سر احمد رد می‌شوم. تیپایی به او می‌زنم. دنبال دمپایی‌ام می‌گردم. به طرف دستشویی توی حیاط می‌روم. هوای سرد حیاط کل بدنم را مورمور می‌کند. با همان لباس یک لا خودم را به دستشویی می‌رسانم. هنوز هوا کاملا روشن نشده است. دستشویی سردتر از حیاط است. تمام لذت پتو همانجا سر به نیست می‌شود. از حیاط صدای چند گنجشک می‌آید. مادر توی آشپزخانه صبحانه آماده می‌کند و برای خودش ترانه‌ای از حمیرا می‌خواند. مثل همیشه ترانه‌ی “بذار بگم دیوونتم. آره دیوونتم من”.  چقدر هم خوب می‌خواند.

خودم را گربه شور می‌کنم و از دستشویی بیرون می‌آ‌یم. با نفرتی از آب، دارم سر حوض وضو می‌گیرم. کسی از اتاق بیرون می‌آید ولی از توی حیاط پیدا نیست. داد احمد بلند می‌شود و می‌گوید:«کی توی دمپایی‌ام تف کرده؟».

کسی چیزی نمی‌گوید. احمد عصبانی به حیاط می‌آید و بدون آن که چیزی بگوید از کنارم رد می‌شود.  به سمت اتاق خیز برمی‌دارم. پدر بخاری را یک متری  به سمت خودش کشانده است. یک دستش روی آیه‌ها می‌راند و دست دیگرش را بالای بخاری گرفته است تا گرم شود. زهرا هنوز توی ننویش خوابیده است. حالا بوی بلالیت و نیمرو کل خانه را گرفته است.