پگاه سرد (داستان)
بوی نفت اتاق را برداشته است. پدر همینطور قرانش را میخواند و گاهی لابلای آیهها، من و احمد را برای نماز خطاب میکند. با حرکتی از جایم بلند میشوم. هنوز احمد و زهرا خوابیدهاند. پاچهی زیرشلواریام را مرتب میکنم. و همینطور که از بالای سر احمد رد میشوم. تیپایی به او میزنم. دنبال دمپاییام میگردم. به طرف دستشویی توی حیاط میروم. هوای سرد حیاط کل بدنم را مورمور میکند. با همان لباس یک لا خودم را به دستشویی میرسانم. هنوز هوا کاملا روشن نشده است. دستشویی سردتر از حیاط است. تمام لذت پتو همانجا سر به نیست میشود. از حیاط صدای چند گنجشک میآید. مادر توی آشپزخانه صبحانه آماده میکند و برای خودش ترانهای از حمیرا میخواند. مثل همیشه ترانهی “بذار بگم دیوونتم. آره دیوونتم من”. چقدر هم خوب میخواند.
خودم را گربه شور میکنم و از دستشویی بیرون میآیم. با نفرتی از آب، دارم سر حوض وضو میگیرم. کسی از اتاق بیرون میآید ولی از توی حیاط پیدا نیست. داد احمد بلند میشود و میگوید:«کی توی دمپاییام تف کرده؟».
کسی چیزی نمیگوید. احمد عصبانی به حیاط میآید و بدون آن که چیزی بگوید از کنارم رد میشود. به سمت اتاق خیز برمیدارم. پدر بخاری را یک متری به سمت خودش کشانده است. یک دستش روی آیهها میراند و دست دیگرش را بالای بخاری گرفته است تا گرم شود. زهرا هنوز توی ننویش خوابیده است. حالا بوی بلالیت و نیمرو کل خانه را گرفته است.
فعلا چیزی ندارم که بنویسم