آفتابه (داستان)
داشتم روزنامه میخواندم. مقالهای با عنوان «عرفان امپریالیسمی». تمام حواسم به مقاله مشغول بود. «چشمعسلی» داشت با خمیر بازیاش ور میرفت. چشمعسلی اسم پسرم است. او پنج سال بیشترندارد. البته اسم اصلیاش بهروز است. ولی من بیشتر وقتها چشمعسلی صدایش میکنم. راستش چشمهایش هم عسلی نیست. به هر حال دوست دارم چشمعسلی صدایش کنم. شاید برای تنوع.
درست یادم نیست به کجاهای مقاله رسیده بودم که چشمعسلی دوید و گفت:« چطوری آدم میره تو آفتابه؟». گفتم:«چی؟ کجا؟ آفتابه؟ نه آدم نمیره تو آفتابه»
«چرا آدم نمیره تو آفتابه؟»
«آخه آفتابه تنگ و تاریکه»
«ولی زیاد که تنگ نیست. خوب هم نگاه کنی میبینی تاریک هم نیست.»
داشت کفرم را بالا میآورد. برای اینکه به او نشان بدهم که آدم نمیتواند توی آفتابه برود، رفتم آفتابه قرمزرنگ توی دستشویی را آوردم. خیلی جدی آفتابه را وارونه روی سرم گذاشتم که چشمعسلی ببیند که سر آدم به این بزرگی توی آفتابه نمیرود. گفتم:«ببین سرم توی آفتابه نمیره چه برسه به کل بدنم.» چشم عسلی متفکرانه جواب داد:«زور نمیزنی. اگه زور بزنی حتما میره.»
«ببین. دارم فشار میدم. ولی نمیره» راستی راستی هم داشتم زور میزدم. گفت:«بازم بیشتر. این کمه». داشتم از کوره در میرفتم. ناکس قبول نمیکرد. من هم نامردی نکردم و با تمام قوا سعی کردم سرم را توی آفتابه بکنم. یکدفعه دیدم سرم توی آفتابه است و چشمعسلی داشت کف میزد و تشویقم میکرد. احتمالا میگویید مگر میشود. باید به شما بگویم که طبق اصل کار نشد ندارد، سرم توی آفتابه رفت.
از شما پنهان نماند که اولش ترسیدم. میخواستم سرم را از توی آفتابه در بیاورم. ولی تشویقهای چشمعسلی و حس ماجراجویی خودم، نه تنها سرم را بیرون نیاوردم بلکه با سماجت تمام خودم را به داخل چپاندم. ده ثانیهای طول کشید که توانستم جا خوش کنم. همهاش به خاطر اصل کار نشد ندارد و البته تشویقهای چشمعسلی هم بیتاثیر نبود.
از کل بدنم شاید قسمتی از انگشتهای پای چپم بیرون بود. اصلا نمیخواهد زیاد به مغزتان فشار بیاورید که چطوری هیکل صد و هفتاد و هشت سانیمتریام توی آفتابه سه لیتری جا شده بود. فقط کافیاست اصل کار نشد ندارد و یا به قول برخی بزرگان اصل «ما میتوانیم» را باور داشته باشید.
خدا وکیلی جای دنجی بود. جا تنگ بود ولی نه آنقدر که تن و بدنم زیر فشار درد بگیرد. فقط مشکلی که در اولین فرصت فهمیدم این بود که کفلام راست دهانم شده بود. خیلی باید احتیاط میکردم. البته خدا همیشه جای شکر باقی میگذارد. چون دهانم روبروی لوله آفتابه بود. همین کافی بود که بتوانم نفس بکشم و با چشمعسلی صحبت کنم. چانهام مماس با ماتحتمان بود. این را هم بگویم که می ترسیدم چشمعسلی مسخرهبازی در بیاورد و در لوله آفتابه تف کند. خوشبختانه چنین کاری نکرد.
دیگر کاری نداشتم. میخواستم انگشتانم را به هم قفل کنم و شانه بالا بیاندازم و ادای آدمهای ریلکس و راحت را در بیاورم. دیدم دستهایم را پیدا نمیکنم.جدی گمشان کرده بودم. بنابراین از خیرش گذشتم و سعی کردم از توی لوله آفتابه چشمانداز بیرون را نگاه کنم. چیز خاصی دیده نمی شد فقط گوشهای از سقف هال دیده میشد و هر از گاهی چشمهای چشمعسلی که از توی لوله، من را میپایید. نمیدانستم دستهایم کجاست. تنها اعضای بدنم که میدانستم چه وضعیتی دارند یکی سرم بود و دیگری انگشتهای پای چپم که باد پنکه میخورد و قدری از آفتابه بیرون زده بود و البته ماتحتم که راست صورتم بود.
شاید خیال کنید توی آن وضعیت هیچ کاری نمیشود کرد. اشتباه میکنید. چون حداقل میشود بیدغدغه چرتی زد. حتی میتوانستم سیگار بکشم. کافی بود به چشمعسلی بگویم سیگاری برایم روشن کند و از سوراخ لوله آفتابه بفرستد. ولی زیاد کار جالبی نبود. چون ممکن بود خاکسترش روی صورتم بریزد و یا ممکن بود به سرفه بیفتم و جایی برای سرفه کردن نبود. ناگفته نماند که توی ذهنم تصور میکردم اگر توی آن وضعیت سیگار میکشیدم منظره جالبی در میآمد. از لوله آفتابه مثل لوکوموتیوهای قدیمی دودش هوا میرفت.
به فکرم رسید کاش یکی از شبکهها میآمد و از این قضایا خبری، گزارشی چیزی تهیه میکرد. مثلا توی بیست و سی پخش میشد. فکر بیخودی بود. به احتمال زیاد این خبر سانسور میشد. چون آفتابه صورت جالبی ندارد هم بخاطر مسایل شبه جنسی و هم ممکن بود مردم برداشتهای سیاسی خطرناکی بکنند و این به صلاح مملکت نیست. مهم نبود همین که چشمعسلی شاهد ماجرا بود کافی بود. هر چند اگر سیانان یا بیبیسی این خبر به دستشان میرسید خوراک خوبی برایشان بود. ولی آخرش چه؟ آفتابه کلاس ندارد. معروف هم که بشوی آخرش می گویند مرد آفتابهای. همان بهتر که غیر از چشمعسلی کس دیگری نبود.
توی این خیالات بودم که یکدفعه چشمعسلی پدرسوخته، کف پای چپم که بیرون بود را قلقلک داد. هر چند زیاد قلقلکی نیستم ولی بالاخره قلقلک، قلقلک است. همین باعث شد که ماتحتمان که دیگر در وضعیت مافوقمان قرار داشت بخراشد. دیگر نپرسید چطوری؟. ریشم که دو سه روزی بود نتراشیده بودم به مافوقمان میکشید و همان جایمان را حسابی چزاند. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که چندتا فحش حواله چشمعسلی کردم که فلان فلان شده، دست از قلقلک بردارد.
به خاطر درد و سوزش خراشیدگی و دلواپسی چشمعسلی، دیگر توی آفتابه ماندن کار احمقانهای بود. باید خودم را بیرون میکشیدم ولی مگر میشد؟
فعلا چیزی ندارم که بنویسم