درآمدی بر داستان پیرزن
این مطلب را پارسال در چنین روزهایی برای هیمه نوشتم. هر چند که دیگر هیمه ای نسوخت.
بر هيچكس پوشيده نيست كه داستانها و حكايات و مثلها يكي از عناصر فرهنگساز هر قوم و ملتي است كه در بسياري از مواقع آداب و رسوم و نكات اخلاقي و ارزشهاي فرهنگي خود را در قالب داستان و مثل، سينه به سينه و نسل به نسل انتقال داده و مي دهند. در اين رهگذر در فرهنگ فولكور اقوام و ملل با برخي داستانها روبرو مي شويم كه طرح و پردازش اين داستانها در حين سادگي، انسان را به تعجب وامي دارد. هرچند كه داستانها در گذر زمان به فراخور پيشرفت و ترقي كه در جوامع صورت مي گيرد، تغييراتي ميكنند ولي كليت آن تقريبا دست نخورده باقي مي ماند...
تقريبا همه ما داستان «پيرزني پشت بام مسجد را جارو مي كرد...» را در كودكي، بارها و بارها شنيدهايم، به درستي معلوم نيست اين داستان ساخته و پرداخته ذهن چه كسي و يا از كدام كتاب اقتباس يا نقل شده است؛ و مهم هم نيست كه بدانيم، آنچه مهم است اين است كه اين داستان با ساختاري ساده و بي پيرايه با مضامين ملي و ديني ما آميخته است. هر چند آنچنان كه گفته شد داستانهاي عاميانه در گذر زمان دستخوش تغييراتي در لفظ و كلمه و برخي مواقع در ساختار تغييراتي مي كنند. مثلا در همين داستان مبلغ پول از دو شاهي به پنج ريالي و با گذشت زمان به يك توماني و شايد آينده به هزار توماني تبديل شود و يا به جاي برگشتن پسر از مكتبخانه به مدرسه تغيير يافته است وغيره. كه اين در جاي خود قابل بحث و بررسي است . و در تاريخ و فرهنگ و تمدن ما همچون ساير ملل از اينگونه داستانهاي ساده و پرمغز كم نيست. جاي آن دارد تا ما با تامل و دقتي بيشتر و بازگو كردن اينگونه داستانها براي كودكانمان در حفظ اين عناصر فرهنگي بيش از پيش گام برداريم.
داستان:پيرزن و گربه به گويش گراشي
يك پيرزني وا. يك صبح وَگهي لِئه بو مَسّد اُشوامُشت؛ يك تومن اُشواجو. اُشگت: شِبَها چه آتم؟ اول اشگت: پرتقال اُسيام؟ ...نه ؛پرتقال پس اشه. تخمه اسيام؟ ...نه پِس اشه.... آها! اُم دَنِس شيربرنج اَسياَم!!! هم خَشِن و هم پِس اُشني.
چو سردُكو شيربرنج اُشسِ و خونشو اُنت يك كميش خوش اشخه بقيه اش بر پُساُش اُشنا. سر ظور پُساُش ئِز مدرسه انت. اشگت: نهنه! ما گشنمن؛ پيرزن اُشگت: بُرِ تك جا شيربرنج اُدِ بخو؛پُساُش تا چو شيربرنج بُخا، اُشدي گربه اُنتن شيربرنج گَنَه اُشكردن. نهنه ! گربه انتن شيربرنج گنه اشكردن؛ نهنه شو اشگت: بُرِ جار گربه بزه تا بيا . تا سزاي جوش آتم. چو جار گربه اُشزت. گربه اُنت خونه پيرزن.پيرزن شِگربه گُت: بيا ظورن هوا هم گرمن بيا تِكِ كروم آخت تا قصه تِز بر بگائم. گربه هم قبيل اُشكه و تِكِ كرونه پيرزن خَت. و گربه شِخو چو...گربه شِخو چو.
بعد يواشِ پيرزنه شِپُساُش اشگت: قيچنِ بيا تا دُمُش بچنُم.پُساُش چو قيچي شَو، پيرزن هم دم گربه اُشچي.بعد ئز ايلكي وخت گربه بيدار آبي. تا آشدي دم اُشنيسن گِرِخ آشكه و اشگت: برچه دُمُم اُتچي؟ ما مَواس تك عيشِ كاكامو جُپُك جُپُك برخصم... كائت اَما خشي خَشي، لِنگِ تره وَبرا كشي.!
داستان به زبان فارسي:
يك روز صبح زود كه هنوز خورشيد طلوع نكرده بود، پيرزني پشت بام مسجدي را جارو كرد. همين طور كه داشت جارو ميكرد يكدفعه يك توماني پيدا كرد. جارو كردن را تمام كرد و با خودش گفت: با اين پول چي بخرم؟ پرتقال بخرم؟ نه پرتقال پوست داره، تخمك بخرم؟ نه تخمك هم پوست داره... تا اينكه به فكرش رسيد كه شيربرنج بخرد؛ با خودش گفت: آهان! شيربرنج خيلي خوبه هم خوشمزه است هم پوست نداره كه آشغال جمع بشه!.
پيرزن رفت سر مغازه و شيربرنج خريد و آمد خانه. مقداري از شيربرنج خورد و بقيهاش براي پسرش كه مدرسه رفته بود كنار گذاشت. نزديك ظهر پسرش از مدرسه آمد و گفت: نهنه! من گرسنمه. پيرزن گفت: شيربرنج توي اتاق گذاشتم برو بخور. پسرش تا رفت شيربرنج بخورد ديد گربه شيربرنجها را كثيف كرده و رفته. داد زد: نهنه! گربه اومده شيربرنجها رو كثيف كرده!. پيرزن گفت: برو خونه گربه، صداش كن تا بياد. تا سزاي كارش رو بدم.پسرش رفت و گربه را صدا زد و گربه آمد خونه پيرزن. پيرزن به گربه گفت: بيا سر ظهري روي زانوم بخواب، من هم برات قصه ميگم و خوابت ببره. گربه قبول كرد و روي زانوي پيرزن خوابيد و خوابش برد. و گربه خروپف مي كرد و خوابش برد.
تا پيرزن ديد كه گربه خوابيده گفت: برو پسرم اون قيچي رو وردار بيار تا دم گربه رو بچينم. پسرش رفت و قيچي را آورد و دمش را چيد. بعد از مدتي گربه بيدار شد و تا ديد دمش رو چيدن، گريه كرد و گفت: واي من مي خواستم با اين دم قشنگم توي عروسي داداشم برقصم برقصم برقصم... قصه ما به سر رسد كلاغه به خونهاش نرسيد.!
حال، حقير با بضاعت كم خود، سعي دارم از جهات ادبي، اخلاقي- تربيتي و نيز روانشناسي، گوشههايي از آن را تشريح كنم.
از نظر ادبي :
اين داستان از نظر قالب يك داستان بسيار كوتاه يا همان داستانك است. در اين داستان مانند اکثر قصه های عامیانه دارای ساختمانی سست و نداشتن نکات فلسفی و پر از نکات اخلاقی است. هدف بلندی ندارد و بیشتر جنبه سرگرمی دارد. و چیزی که در بیشتر این گونه داستانها نمایان است استفاده از گفتار ریتمیک در میانه و انتهای داستان است.
داشتن طرح ساده و سرراست و تمركز روي يك حادثه اصلي از ويژگيهاي اين داستان است. حجم كم داستان باعث كوتاهي زمان رويداد و حوادثي كه در آن اتفاق ميافتد، شده است؛ و حوادث در زماني كوتاه كمتر از يك روز و يا حتي كمتر، در حد چند ساعت اتفاق ميافتد. كه خود از ويژگيهاي بارز يك داستان مينيمال يا همان داستانهاي كوتوله است. البته از شروع خوب و اوج و پايانبندي مناسب نيز نبايد به سادگي گذشت.
از جهت اخلاقي:
براي طرح اين مبحث ما ناگزيريم كه جمله به جمله داستان را نقل كنيم و نكات اخلاقي كه در آن نهفته است را شرح دهيم.«دريك صبح زود، پيرزني بود كه پشت بام مسجد را جارو كرد» اولين نكته و آشكاراترين آن تاكيد بر رعايت بهداشت محيط و به خصوص مسجد، محل مقدسي كه طبق دستور اسلام همه مردم در پاكسازي و تميز كردن آن بايد شريك و كوشا باشند. و نكته دومي كه از اين جمله ميتوان دريافت، كار كردن و تلاش حتي در پيري و در حد توان است كه پيرزن يا همان شخصيت اصلي داستان به آن پرداخته است. و نكته سوم تاكيد بر سحرخيزي است كه با وجود دستورات موكد اسلام و فرهنگ ديرينه اقوام آريايي، متاسفانه امروزه با نوع و روش زندگي اغلب ما فاصله گرفته است. و در روايت داريم كه بركت روزي در اول صبحگاه است و همين مساله در ادامه پي گرفته ميشود و در جمله دوم داستان نهفته است«يك تومان پيدا كرد». مزد دنيوي پيرزن به صورت غيبي به او ميرسد و اجر اخروي كارش كه جاي خود دارد.جالب اينجاست كه مزد پيرزن در آخر كار كردنش و يا بعد از مدتي به دستش نميرسد بلكه در همان حال كار كردن، كه در روايتي از ائمه داريم كه مي فرمايد: اجر و مزد افراد را هنگامي كه هنوز عرقش خشك نشده است بپردازيد. و اين نكته در اين داستان به چشم ميخورد.!
«پيرزن با خود گفت با اين پول چي بخرم؟ پرتقال ؟ نه، پوست داره، تخمك؟ نه، پوست داره... آهان! شيربرنج، هم خوشمزه است و هم پوست نداره »در اين قسمت داستان به نكات زيبايي برخورد ميكنيم:1- تفكر قبل از انجام كار 2- بهترين خريد ممكن و استفاده بهينه از پول، خريد غذايي كه بيشترين ارزش غذايي را داشته باشد و كمترين آلودگي. و در اينجا با يك روال منطقي ساده كه براي كودك قابل فهم باشد، بعد از پرتقال و تخمك و غيره به شيربرنج ميرسيم و نيز جالب است بدانيم كه شير به عنوان يك غذاي كامل، تنها از نظر تركيبات نشاستهاي كم دارد كه با آميختن آن به برنج كه سرشار از هيدروكربن است، اين نقيصه برطرف ميگردد. و شيربرنج مي تواند يكي از مغذيترين غذاها باشد كه در هر وعده غذايي ميتوان مصرف كرد.(توضيح اينكه تركيبات شير:آب، لاكتوز، چربي،پروتئين، ويتامين و... ميباشد.) و ديگر گزينهها همانطور كه گفته شد با يك روال منطقي،ساده و كودكانه كه پوست دارد (اشاره به ايجاد آلودگي) كنار مي روند و شيربرنج بهترين گزينه ميشود.«مقداري از آن را خورد و بقيهاش را براي پسرش كنار گذاشت...»آموزش كودكان كه به فكر ديگران باشند حتي در غياب آنان بسيار مهم است و در اينجا پيرزن با كنار گذاشتن بخشي از شيربرنج براي پسرش همين مساله را يادآور مي شود هر چند كه پسرش حضور ندارد ولي به يادش هست و عاطفه و مهر مادري نيز در اين داستان نمايان است.«پسرش از مدرسه برميگردد و ...»1-توصيه به علم آموزي، كما اينكه مي توانست بگويد پسرش از هر جاي ديگري به خانه برگشت مثلا كوچه و يا از خواب بيدار شد و غيره... 2-گذاشتن شيربرنج در اتاق به گونهاي بوده كه دسترسي گربه به آن آسان بوده كه شيربرنج توسط گربه كثيف شده است و با طرح اين، گوشزد مي كند كه مواد مختلف و به خصوص مواد غذايي را بايد در مكاني مناسب قرار داد تا از هجوم آفات و عواملي كه باعث فساد ميشوند دور نگه داشت. و به صورت غيرمستقيم اين نكته برميآيد كه پيرزن در انتخاب مكان مناسب براي نگهداري شيربرنج دچار اشتباه شده است و نبايد مواد غذايي را در جاي ناامن گذاشت.! و البته همين هم دليل نميشود كه گربه از سر شيطنت بيايد و سوءاستفاده كند و شيربرنج را حيف و ميل كند؛ پس بايد به نوعي تاوان كار بدي را كه انجام داده پس دهد.«برو به گربه بگو بيا. تا سزاي كاري را كه كرده به او بدهم.و ...» بازهم نكات زيبايي وجود دارد:1- پيرزن ميخواهد با زيركي و با طرح قصه گويي گربه را طبق نقشهاش تنبيه كند. در حديث داريم كه المومن الكيّس يعني مومن با كياست و زيرك است. و اين نقشه پيرزن هم منطقي به نظر ميرسد، چرا كه زمان اتفاق، با توجه به اينكه ظهر و هنگام خواب قيلوله است پس گربه گول مي خورد و با شروع قصهگويي پيرزن، مي خوابد. چيدن دم گربه بوسيله قيچي توسط پيرزن اوج داستان را به زيبايي و سادگي بيان ميشود. كه براي هرعمل ناشايستي مكافاتي است كه براي حذر از اين مكافات نبايد مرتكب شد.!و اينكه گربه بعد از بيدار شدن متوجه بريده شدن دم خود ميشود و ديگر آب رفته به جوي باز نخواهد گشت.!
از نظر روانشناسي:
داستانها مي توانند، در ايجاد شخصيت، يادگيري، انگيزش، هيجانات و ساير مقولات روانشناسي بر كودكان تاثير گذار باشند. پرداختن هر كدام از مباحث سخن به درازا مي كشد و فقط به يكي دو نكته بسنده مي كنيم. داستانهايي كه براي كودكان تعريف مي كنيم بايد مسايلي را در نظر بگيريم كه از جمله مي توان به ايجاد آرامش و آمادهسازي ذهن كودك براي خوابي آرام و بدون تكانه عنوان كرد. اين داستان با طرح زيبايي كه دارد از بعد رواني هم بسيار زيبا طراحي شده است. چرا كه در شروع با يك بستري آرام و بدون حادثه نقل ميشود و هيجان را از كودك دور ميكند و با جملات كوتاه و منطقي ذهن كودك را آرامش ميدهد و با نزديك شدن به پايان داستان همان جايي كه پيرزن گربه را روي زانوي خود ميخواباند و گفتن چندبار پشت سرهم گربه به خواب رفت،گربه خواب رفت آمادگي ذهني بيشتر و خود گفتن كلمه خواب در اواخر داستان مي تواند خواب را تداعي كند. و همچنين با كليتي ساده و نداشتن كلمات خشن و حادثهاي هولناك و هيجاني خوابي آرام را نويد دهد.
فعلا چیزی ندارم که بنویسم