آخرین روزهای اسفند است. پارک آزادی خلوت است و کلاغ هایی که پرسه می زنند و قارقار نمی کنند. ساعت حدود ۵ بعد از ظهر با عیال و زینب در پارک قدم می زنیم و زینب بازیگوشی می کند. وسطهای پارک تعدادی دایره وار ایستاده اند درست مثل وقتی که پهلوانی آمده و رجز می خواند و زنجیر پاره می کند. نزدیکتر می رویم٬ چادری مسافرتی ۴ نفره و جوانی ۲۲-۲۰ ساله که نی انبان می زند و حاجی فیروز که با صدای خاص تمام حاجی فیروزها و لباس قرمز آتشی٬ شعر می خواند:حاجی فیروزم من/سالی یه روزم من...

و با خنده ای پر از التماس از مردم تقاضای پول می کند. ولی هیچ کس دستش را کنار جیب هم نمی برد. نی انبان را پر شور تر می نوازد و حاجی فیروز هم قر کمر را پیچان تر٬ اما کمتر کسی لبخند می زند و فقط ایستاده حرکات حاجی فیروز را زیر نظر دارند. زینب متعجب دست از بازیگوشی اش برداشته و سعی می کند حرکات را تقلید کند. ۶-۵ دقیقه به همین صورت می گذرد....

حاجی فیروز از دوستش می خواهد نی انبان را قطع کند. و متلکی را از خساست مردمی که تماشایش می کنند و دست به جیب نمی شوند٬ بارشان می کند ولی انگار نه انگار!

جوان نی انبان را دوباره می نوازد و حاجی فیروز٬ بندری می رقصد.هر چند که به لامبادا شبیه تر است تا بندری آبادانی. چند نفری شروع به کف زدن می کنند. و حاجی فیروز ذوق زده می شود. مردی ۴۰ ساله ای از وسط جمعیت به حاجی فیروز نزدیک می شود و ۵۰۰ تومانی را به او می دهد و حاجی فیروز ریتمیک ۵۰۰ تومانی را نشان همه می دهد. چند نفری هم با حاجی فیروز همراه می شوند. کم کم حاجی فیروز از لامبادا به باباکرم تغییر می دهد. کمی خسته شده است و می ایستد. جمعیت از او می خواهند که ادامه دهد ولی قبول نمی کند و می گوید بی اسکناس نمی شه. جمعیت کم کم متفرق می شوند. که حاجی فیروز داد می زند بابا نمی خواد پول بدید وایسید و تشویق کنید و دوباره می خواند و می رقصد و با دف٬ نی انبان را همراهی می کند. اینبار چند نفری هزاری و دو هزار تومانی به او نشان می دهند و حاجی فیروز تشکر می کند. کم کم هوا تاریک می شود. حاجی فیروز و جوانی که نی انبان می زد داخل چادر می روند. نزدیک چادرشان می شوم و از حاجی فیروز درخواست می کنم که با زینب عکس بگیرد. ۲۸-۲۷ ساله می زند و صورتش را با رنگ سیاه کرده است. خوش برخورد و شاد٬ قبول می کند و روی یکی از نیمکت های پارک با زینب می نشیند و دوسه تا عکس می گیرم و به زینب می گویم که پانصدی را به حاجی فیروز بدهد...  

شیراز- ۱۷/۱۲/۸۸