تبليغاتX
کاکال گراش

صدای کولر های آبی خانه‌ها صدای موهومی را ایجاد کرده بود. کوچه خلوت بود و در آن بعد از ظهر دم کرده، گاهی عابری با موتورسیکلت یا پیاده رد می‌شد. هوا با گرمای خورشید چله‌ی تابستان موج بر می‌داشت. همسایه‌ها چرت بعداز ظهرشان را می‌زدند و چند نفر از بچه‌ها برای آب تنی به آب‌انبارهای بی‌سقف پناه می‌بردند. گاهگاهی از پنجره‌ی یکی از خانه‌ها صدای چند دختر به گوش می‌رسید که داشتند با سنگ‌ریزه یک قل‌دو‌قل بازی می‌کردند. گاهی جر و بحث‌شان آنقدر تند می‌شد که مادرشان نهیبی می‌زد تا آرام شوند.

جوی فاضلاب وسط کوچه با پس‌آب حوض خانه‌ای جریان داشت. آفتاب همه جای کوچه را پوشانده و فقط زیر سردر نیم‌دایره‌ای خانه‌‌ی «حاج احمد»  سایه‌ای وجود داشت.

دو پسر بچه حدودا هفت ساله، پاکشان از ته کوچه پیدایشان شد. از «دوکونچی‌« های کنار خانه‌ی حاج احمد بالا رفتند و ایستادند. هر کدام روی یک دوکنچی. نگاهی به هم انداختند و نیش‌شان کمی باز شد. پسرکی که روی دوکونجی سمت راستی ایستاده بود قدری بلند قد‌تر نشان می‌داد. موهای قهوه‌ای اصلاح نشده‌اش مثل کلاه گیسی می‌مانست که روی صورت لاغر و سبزه‌اش سنگینی می‌کرد. لباس کرم رنگش کثیف بود. آستین‌های بلندش حتی کف دستهایش را پوشانده بود و فقط انگشتهایش به زحمت از آن بیرون زده بود. با تنبانی تقریبا سفید و نازکِ تترونی که شورت ورزشی‌اش زیر آن پیدا بود.

پسرک دیگر حال و روز بهتری نداشت. موهای مشکی‌ و نرم. لباسی آبی رنگ و کهنه و تنبان خاکستری پوشیده بود. دو بند صندل انگشتی شان، عدد هفتی را روی پاهای کثیف‌شان نقش کرده بود.

پسرک مو قهوه‌ای شانه‌هایش را بالا انداخت و تفی کرد و گفت:«حاضری؟»

:«آره حاضرم.»

هر دو نفس عمیقی کشیدند. با سرعت و بی‌شرمانه تنبان‌هایشان را پایین کشیدند و مثل بشکه‌ای که سوراخ شده باشد، می شاشیدند. هر کدام سعی می‌کرد فواره‌اش پرشتاب‌تر  باشد. بوی مشمئزی کوچه را می‌گرفت و ادرار شان خاک تشنه‌ی کف کوچه را گلوله گلوله می‌کرد. با حرکتی که به پاها و باسن‌شان می‌دادند، سعی می‌کردند امتداد خطی ادرارشان را بلندتر کنند. پیروزی از آن کسی بود که تا دیوار روبرویی شاشیده بود. مسلسل‌هایشان را ممتد شلیک می‌کردند. چشم‌هایشان برق مبارزه جویی داشت.

کم‌کم شلیک مسلسل‌ها به تک تیراندازی مبدل شد. سعی کردند آخرین قطره‌های ادرارشان را با تمام توان به سینه‌ی دیوار همسایه‌ی روبرویی بکوبند.

سر آخر بی آنکه حرفی رد و بدل شود. تنبان‌هایشان را با حرکتی بالا کشیدند و از روی دوکونچی‌ها پایین پریدند. با ذغال دورترین شلیک‌شان را علامت گذاشتند. پسرک مو قهوه‌ای بادی به غبغب انداخت و  گفت:«ببین من بلندتر شاشیده‌ام.»

«نه. ببین مال من تا کجاست؟»

« ولی قرار بود تا دیوار روبرویی بپاشه. مال تو تا وسط کوچه هم نرسیده»

«خب. مال تو هم نرسیده»...

در آن بعد از ظهر گرم، صدای تق و تق کولر‌های‌آبی  توی صدای  جر و بحث پسرک‌ها گم می‌شد.

گراش- اردیبهشت91

 

توضیح:

در گراش دوکونچی یا دوکونجی عنوان سکوهایی است که دو طرف در ورودی خانه می ساختند.این سكو ها با اين هدف مورد استفاده قرار مي‌گرفت كه مهمان مي‌توانست در انتظار باز شدن در نشسته و رفع خستگي كند. در برخی نقاط ایران به آن شیخ نشین یا پیرنشین هم می گویند.

+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 19:36 |

من درست روز پنجم اردیبهشت‌ماه 1366 خلبان شدم. خلبان یک جنگنده بمب‌افکن تمام عیار. فقط چندماه کمک خلبان بودم و در آن چندماه، پشت سر دایی‌ام توی کابین کمک خلبان می نشستم و مسیر پرواز را به او گوشزد می‌کردم. گاهی پیام‌های ضروری مثل سوختگیری احتمالی حین پرواز را به مرکز اعلام می‌کردم.

چند نفر از بچه محل‌های خودم هم تقریبا در همین سالها خلبان شدند. و خوشبختانه همه در یک گروه قرار گرفتیم. در ابتدا برای انجام ماموریتهای خطرناک به همدیگر تعارف می‌کردیم، ولی بعدها برای رو کم کنی و پز زیادی سر هر ماموریتی به رقابت افتاده بودیم و سر و دست می‌شکستیم. فکرش که می‌کنم می‌بینم چندان هم نیاز نبود اینقدر شجاعت از خود نشان بدهیم. همین جا باید اعتراف کنم که رشادت هم حد و اندازه‌ای دارد.

در طول جنگ ماموریت‌های زیادی رفتم و اگر از خود تعریفی نباشد، شاهکارهای زیادی از خود نشان دادم. در طول جنگ من به تنهایی بیش از هفتصد فروند ناو جنگی و هواپیما بر و ناو شکن را منهدم و به قعر آب فرستادم. نزدیک به هزار و دویست فروند ازهلی‌کوپترهای دشمن که به شکل ناشیانه‌ای اطراف همین ناوها پرسه می زدنند را سرنگون کردم. ناگفته نماند که گاهی دشمن برای انجام عملیات غافلگیر کننده هواپیماهای شکاری را به شکل و شمایل هواپیمای مسافربری ساخته بود که با توجه به قوانین بین المللی می‌بایست از تیررس محفوظ بمانند که دست‌شان را خوانده بودیم. چون که من و دیگر خلبانان آنها را هم هدف قرار می‌دادیم. حال بماند که چند فروند هواپیمای واقعا مسافربری هم سرنگون‌شان کردیم که جای چشم پوشی و اغماض است. توی جنگ که حلوا پخش نمی‌کنند همین است دیگر.

تمام پالایشگاه‌ها و همه‌ی پل‌های استراتژیک را هم با خاک یکسان می‌کردیم. درست یادم نمی آید چند پالایشگاه و پل را منهدم کردم. ولی مطمئنم که بیشتر از دوهزار تا بود. قبول دارم دست کم دویست سیصدتا از این پالایشگاه‌ها را بی‌خود و ناجوانمردانه به آتش کشیدم. بدبخت‌ها اینقدر هم حق‌شان نبود.

از اول حرکت در خاک دشمن، مدام تجهیزات و تاسیسات دشمن را هدف قرار می‌دادم . راحت بگویم که دستم از روی شاسی شلیک هواپیما برنمی‌داشتم . چون همینطور ناو و ناوچه و هلیکوپتر و چیزهای دیگر سر راه‌مان بود که نمی‌شد به راحتی از آنها گذشت. در یکی از این ماموریتها بود که یکدفعه شاسی شلیک دچار نقص فنی شد و دیدم دیگر شاسی‌ام شلیک نمی‌کند. چاره ای نداشتم، هواپیما را به شکل انتحاری محکم به یکی از ناوهای دشمن کوبیدم.

وقتی دسته آتاری چینی باشد این بلاها هم باید سر آدم بیاید.

+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 1:21 |


تکنیک:مداد

+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 13:18 |

+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 و ساعت 11:18 |


تکنیک:مداد رنگی
علامرودشت-زمستان78

+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 9:8 |



تکنیک: ذغال

+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 و ساعت 10:48 |


تکنیک:مدادرنگی

+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت 13:44 |


تکنیک:مداد
تاریخ:زمستان 79

+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 10:42 |

تکنیک:مداد
تایخ:1382

+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 13:59 |

تکنیک: مداد و روان نویس

تاریخ: سال 1382


+ نوشته شده توسط علی اکبر شاه محمدی در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 13:7 |